نبينى كه سليمان عليه السلام به نعمت و ملك ممتحن گشت و در گزارد حق خداى تعالى تقصير نياورد تا نعم العبد ثناى او آمد . و اگر در گزارد حق بندگى مقصر بودى نعم العبد ثناى او نيامدى . باز ايوب عليه السلام به بلا ممتحن گشت و در گزارد حق خدا تقصير نياورد تا هم نعم العبد ثناى او آمد . و اگر بلا او را از گزارد حق بندگى بازداشتى نعم العبد ثناى او نيامدى ، تا اين هر دو حجت گشتند بر خلق به قيامت : سليمان بر خداوندان نعمت ، و ايوب بر خداوندان محنت و اين هر دو آنگاه ناليدند كه ايشان را در خدمت تقصير آمد .
اما سليمان چون عرضه كردن اسبان او را از خدمت مشغول گردانيد همه را پى كرد و گردن بزد و گفت مرا نعمتى نبايد كه مرا از خدمت دوست بازدارد . و ايوب عليه السلام تا در بلا طاقت داشت خدمت به جاى آوردن نناليد . روزى از بهر نماز طاقت برخاستن نداشت . فرياد برآورد كه : انى مسنى الضر . خداوندا ، با همه بلاها طاقت دارم ، اما از خدمت بازماندن را طاقت ندارم . پس پديد كرد در اين سخن كه علت اين بقاى پيغامبران از چه بود . گفت ايشان را سكينتى درپوشانيد تا هيچچيز ايشان را نجنبانيد .
و سكينه مختلف است . بنى اسرائيل را در تابوت بود . گروهى گفتند بر شكل سر آدمى بود آن تابوت را [ 181 الف ] در پيش خويش داشتندى . سكينه در تابوت بانگ مىكردى ، ايشان ثبات يافتندى و بر دشمن ظفر يافتندى . باز اين امت را سكينه در دل نهاد و گفت :
هو الذى انزل السكينة فى قلوب المؤمنين . و از اين معنى بود كه ايشان تا به قيامت بر ايمان ثبات يافتند . چون بنى اسرائيل را سكينه در تابوت نهاد ، چون تابوت گم شد ايمان نيز گم شد . باز چون اين امت را سكينه در دل نهاد تا دل بر جاى است ، ايمان بر جاى است . و سكينه در وضع لغت از سكون گرفتهاند .
و چون حق با بنده چيزى كند كه بنده بر حق به وجود آن چيز ثبات يابد آن را سكينه خوانند ، و اين مختلف باشد . كس باشد كه سكينهء او نعمت باشد . اگر به زوال آيد دين او را زوال آيد ، و كس
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1575
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٧٥