كه بنده به ترك خلاف موافق حق نيست ، لكن حق مانع قدرت است از او تا از او خلاف نيايد . باز اين دليل آورد در كتاب و گفت :
« و ذلك معنى قوله [ صلى الله عليه و سلم ] فاذا احببته كنت له سمعا و بصرا » . اين خبر به درازى در پيش رفته است ، لكن اينجا از بهر دليل فنا آورد و گفت چون بنده را دوست دارم شنوايى و بينايى او باشم . و حق بينايى و شنوايى نباشد لكن قدرت او از او بستاند ، و منيت و مراد و شهوت او از او جدا كند تا بر آن خويش نشنود و نبيند .
لكن آنچه شنود بر آن حق شنود و آنچه بيند بر آن حق بيند . و چنان گردد كه گويى سمع او سمع حق است و بصر او بصر حق است ، يا معناش آن باشد كه قدرت او از سمع و بصر بردارم تا به قدرت خويش تصرف نكند تا در خطا نيفتد ، لكن نگاهدارش من باشم تا همه در صواب افتد . و همه صواب آمدن فعل حق باشد نه فعل بنده ، يا معناش آن باشد كه من سمع و بصر او باشم به آنكه از غير من نشنود همه از من شنود ، و به غير من ننگرد همه به من نگرد ؛ يعنى شغلش به من باشد و به غير من او را شغل نباشد ، چون حالش اين گردد من سمع و بصر او باشم و نشان حقيقت محبت خود اين باشد چون محبت كسى بر كسى غالب گردد ، گويند فلان همه فلان را گشته است ؛ يعنى چشمش همه او را بيند ؛ گوشش همه از او شنود ؛ و زبانش همه ياد او گويد ؛ و پايش همه سوى او رود به خدمت . اينك فانى گشتن از صفات خويش اين باشد كه ياد كرديم .
« و البقاء الذى يعقبه هو ان يفنى عما له و يبقى بما لله عز و جلّ » .
و آن بقا كه از پس اين فنا آيد كه ياد كرديم آن باشد كه چون بنده فانى گشت از آنچه او را است باقى گردد به آنچه حق را است . چون اين بقا از پس اين فنا پديد آيد درست گردد كه آن فنا حق بوده است ، و بنده در آن فنا محمود بوده است و آن فنا از غلبات حق بوده است .
باز چون صفت فنا پديد آيد از صفات خويش و بقا پديد نيايد به صفات حق آن هواجس نفس باشد يا وسواس شيطان در آن فنا مذموم و معاتب و ملام باشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1573
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٧٣