و اينچنان است كه حال زليخا كه چون محبت يوسف بر او غالب گشت و آن محبت شهوت بود معلول و سقيم بود صحيح نبود ، و اگرچه از صفات خويش فانى گشت و عز سيدى خويش فراموش كرد و خود را بندهء خويش گردانيد ؛ و اين صفتى از صفات فنا است . چون صحيح نبود متابعت محالات كرد و آن طلب زنا بود . درست شد كه آن فنا صحيح نبود [ 180 ب ] و آن محبت حقيقت نبود .
باز فناى مصطفى از كل خلق به معنى اعراض بود ، چنان كه خدا گفت در صفات او :
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
؛ قيل ما زاغ فى الدنيا و ما طغى فى العقبى . قيل ما زاغ ما قصر عن الحد و ما طغى يعنى ما جاوز الحد و لكن قام على حد الموافقة . و چون محبت حقيقت بود فنا از خلق درست بود در دنيا ، و در عقبى نصيب خويش طلب نكرد . دنيا به دشمنان گذاشت و عقبى به دوستان رها كرد . چون فناش به اين معنى درست آمد بقاش به حق درست آمد تا حركاتش و خطراتش و انفاسش همه بر موافقت آمد ، چنان كه خدا گفت :
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى .
اينك فنا از خويشتن چنين باشد كه بر آن خود نجنبد ، و بقاى به حق اين باشد كه همه بر آن حق جنبد .
« قال بعض الكبراء البقاء مقام النبيين البسوا السكينة لا يمنعهم ما حل بهم عن فرضه و لا عن فضله ، ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء » . گفت بقا مقام پيغمبران است كه حق ايشان را سكينه درپوشانيده است تا هر بلا كه به ايشان رسد ايشان را باز ندارد از فرائض و از فضائل .
و اين فضل خدا است ، آن را دهد كه خواهد . و قايل اين سخن معنى بقا آن مىنهد كه بنده به حالى باشد كه از وظايف حق چيزى بر او نماند .
باز چنين مىگويد كه اين پيغامبران را است كه هر بلا كه بر ايشان آيد از وظايف حق فرونمانند . و اين از آن معنا است كه بازدارنده از گزارد حقوق حق دو چيز است : يا نعمت است يا بلا .
اگر به نعمت مشغول گردد از گزارد حق خدا بازماند ، و اگر به بلا مبتلا گردد از گزارد حق خدا بازماند ؛ و انبيا را از اين هر دو هيچچيز نباشد .