در قصهء موسى عليه السلام مىگويد :
وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا .
مقرّب مصرّف باشد و مقرّب متصرّف .
« و يكون محفوظا فيما لله تعالى عليه مأخوذا عما له و عن جميع المخالفات فلا يكون له اليها سبيل و هو العصمة » . و چون بنده را حال فنا گردد درستى آن حال آن باشد كه او محفوظ باشد در آنچه حق را بر او است ، يعنى به وقت گزارد امر آمر به جاى آرد ، و به وقت ترك نهى منهى به جاى بگذارد تا در امر و نهى هر دو موافق باشد . چون حالش اين باشد ، فناى او درست است . باز چون حال بر ضد اين باشد غلبات شيطان باشد به غلبات حق و مأخوذ باشد در آنچه او را است . يعنى آنچه او را بايد به عاجل در دنيا يا به آجل در قيامت ، از آن چيزها چنان فانى گردد كه بر خاطر او طلب نگردد . و لا يزعجه طلب و لا يوحشه سلب . نشان فنا اين باشد ، و اين آنگاه پديد آيد كه تنظيم حق و تعظيم حقوق حق بر سر او مستولى گردد تا از غلبات حقوق حق حقهاى خويش فراموش كند . همه آن حق بر خويش بيند ، و خويشتن را بر حق هيچ نبيند . و نيز گفت :
« و عن جميع المخالفات » . و از همه خلافها نيز مأخوذ گردد .
« فلا يكون له اليها سبيل » . او را سوى هيچ خلاف راه نماند .
نگفت تارك باشد مخالفات را . لكن گفت مأخوذ باشد از مخالفات ، از بهر آنكه تارك مختار باشد و مختار به صفت خويش قايم باشد . باز مأخوذ مقهور باشد ، و مقهور از صفت خويش فانى باشد . مرغى كه مأخوذ بازگردد او را اختيار نماند . ددى كه مأخوذ شير گردد او را اختيار نماند . چون بنده [ 180 الف ] مأخوذ حق گشت او را اختيار كى ماند ؟ ! چون او را به وى باز گذارد باقى باشد گاه خلاف آيد و گاه موافقت . چون او را از او بستاند فانى گردد از خود ، و جز موافقت هيچچيز نيايد . باز اين را تفسير كرد و گفت :
« و هو العصمة » . گفت اينكه گويند عصمت چه چيز است ، عصمت اين باشد كه ما ياد كرديم كه بنده را از خود بستاند ، تا در او قدرت خلاف نماند . و دليل بر اين قول پيغمبر است عليه السلام كه گفت :
خير العصمة ان لا يقدر . و قدرت ستدن فانى كردن است . باز مىنمايد