گشته است ، يعنى محبت با جلال و با هيبت كسى او را چنان مشغول گردانيده است كه از هيچچيز خبر ندارد . آن خبر ناداشتن فنا باشد :
چنان كه صواحبات يوسف را ياد كرديم .
و نيز گفتهاند گروهى بزرگان در قول خداى عز و جلّ كه :
إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
. آن ميت خواندن نه موت حقيقت بود ، يعنى :
إِنَّكَ مَيِّتٌ
عن غيرنا حى بنا
وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
عنا احياء بغيرنا . باز اين را دليل آورد و گفت :
« كما قال عامر بن عبد الله ما ابالى امرأة رايت ام حائطا » . مرا باك نيست اگر زن را بينم اگر ديوار را ؛ يعنى شغل حق مرا چنان گردانيده است كه در من شهوت و لذت نمانده است كه تمييز كردن ميان زن و حايط از بقاى شهوت باشد ، چون شهوت نماند تمييز نماند : باز سخنى آورد كه آن [ 179 ب ] سخن جواب است طعن ملحدان را كه اگر ملحدى چنين گويد كه چون از صفات خويش فانى گردد وظايف شريعت برخيزد . جواب داده است بىسؤال و گفته :
« و الحق يتولى تصريفه فيصرفه فى وظائفه و موافقاته » كه حق سبحانه به خودى خود او را مىگرداند ، و او در وظايف شريعت و موافقات حق مىگردد به گردانيدن حق به نعوت خويش . و معنى اين سخن آن است كه تا آنگاه كه با صفات خويش قايم بود نگاه مىداشت حق امر و نهى را به حكم شريعت . چون از صفات خويش فانى گشت مصرفش حق گشت حق او را در اينكه حال خصوص است به ترك وظايف معيوب نگردانيد ، از بهر آنكه بنده متهم است و حق متهم نيست و تا بنده به صفات خويش قايم بود حق را بود و غير حق را نبود . و با اين همه تكلف مىكند تا به كل معانى حق را باشد تا از او موافقتى آيد و خلاف نيايد . چون از صفات خويش فانى گشت و به كليت حق را گشت ، محال باشد كه حق او را معيوب گرداند به مخالفات كه آنگاه خصوصيت را فايده نماند .
و دليل آنكه شايد كه بنده مصرف باشد نامتصرف حال مصطفى عليه السلام در معراج كه مولا سبحانه گفت :
سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا
برده بود نه آمده . و آمده متصرف باشد و برده مصرف . و نيز