تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1570

مساهمون:

ص١٥٧٠
باشد و فنا صفت او ، همچون باقى كه بقا صفت او باشد . باز به نزديك اين طايفه فنا و بقا را معنىاى ديگر است . و از بقا بقاى ذات آن چيز نخواهند لكن بقاى صفات او خواهند . و از فنا فناى آن چيز نخواهند ، لكن فناى صفات او خواهند ، به آن معنى كه مراد از هر چيزى عين آن چيز نيست ، لكن مراد معنى آن است كه در آن چيز چون آن معنى موجود باشد آن چيز را نام بقا دهند . از بهر آنكه مقصود از آن چيز حاصل است . و چون معنى از او معدوم گردد آن چيز را فانى خوانند از بهر فوات مقصود او ؛ و اين در تعارف ظاهر است كه چون خانه‌اى ويران گردد گويند اين نه آن خانه است . و چون كسى پير و ضعيف گردد گويد من نه آنم . سراى همان است و مرد همان ، لكن صفات ديگر است . و نيز خدا گفت :
يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ .
گروهى از مفسران چنين گفته‌اند كه اين تبدل صفات ارض باشد نه تبدل عين ارض . و خدا مىگويد :
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ .
و فنا نه آن باشد كه عين خلق نيست گردد ، لكن زنده باشند و بميرند ، تغير صفات ايشان را فنا خوانند . چون اين را بدانستيم بازگرديم به كتاب . « الفناء هو ان يفنى عنه الحظوظ فلا يكون له فى شىء حظ و يسقط عنه التمييز » گفت معنى فنا نزديك اين طايفه آن باشد كه حظها از او فانى گردد و او را در چيزى حظ نماند و تمييز از او ساقط گردد . و معنى فانى گشتن حظوظ آن باشد كه او را به كس انس نماند و به چيزى لذت نماند و در او تمييز نماند ميان مونس و موحش و ميان ملذ و مولم . و مثال اين آن است كه چند بار در حق صواحبات يوسف گذشته است كه اگرچه زنده بودند ، و زنده باقى باشد و باقى ميان لذت و الم تمييز كند . چون مغلوب گشتند در مشاهدت يوسف عليه السلام تا صفت حيات ايشان صفت موت گشت كه ميان لذت طعام و ميان الم قطع تمييز نكردند . باز اين فنا را تفسير كرد و گفت : « فناء عن الاشياء كلها شغلا بما فنى به » . فنايى باشد اين كس را از همه چيزها به آنكه مشغول گشته باشد به آن‌كس كه به وى فانى