شباروز در خواب شود كه بيدار نگردد .
پس با بلايى به اين عظيمى بقا يافتن به عقل بتوان شناختن كه معنى جز آن نيست كه حق ايشان را در آن بلا بدارد تا بقا يابند ؛ و در نعيم بدارد تا بقا يابند . همچنانكه انفس را در معاينهء احوال غيب بدارد [ 178 الف ] اسرار را نيز در مشاهدت احوال غيب بدارد تا ببيند و هلاك نگردد ، و تجلى اين باشد .
« و الاستتار الذى يعقب التجلى هو ان تستر الاشياء عنك فلا تشاهدها » . گفت آن استتار كز پس اين تجلى آيد آن باشد كه چيزها از او مستتر گردد تا ايشان را نبيند . معنى اين سخن آن است كه چون حجب برخاست تا غيب او را مشاهدت گشت تجلى حاصل آمد . و استتار نه آن باشد كه اين تجلى برخيزد ، لكن تجلى حق او را از غير حق ستر گردد تا غير حق نبيند . تجلى و استتار هر دو به يك حال قايم گردد . تجلى به حق و استتار از غير حق ؛ همچنانكه از اول او را تجلى و مشاهدت به غير حق بود ، و از حق مستتر بود ، چون مشاهدت حق پديد آيد از خلق مستتر گردد . باز اين را دليل آورد و گفت :
« كما قال عبد الله بن عمر رضى الله عنه و سلم عليه انسان و هو فى الطواف فلم يرد عليه فشكاه فقال كنا نتراءى الله اخبر عن تجلى الحق [ له ] بقوله كنا نتراءى الله و عن الاستتار بغيبة عن السلام عليه » .
اين خبر عبد الله بن عمر رضى الله عنهما چند بار گذشته است ، لكن اينبار از بهر معانى تجلى و استتار آورد كه چون آن مرد بر او سلام كرد . جواب نداد . از او گله كرد . او گفت با خداى تعالى ديدار مىكردم . دانيم كه آن ديدار معاينه نبود لكن ديدار غلبات او را چنان غايب گردانيد كه از سلام و سلامكننده خبر نداشت . شغل او به حق تجلى بود . و آن خبر نداشتتن از سلام استتار بود .
« انشدونا لبعض الكبار :
« سرائر الحق لا تبدو لمحتجب * أخفاه عنك فلا تعرض لمخفيه »
گفت سرهاى حق پيدا نشود محتجبان را ، اين خود ظاهر است كه