تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1564

مساهمون:

ص١٥٦٤
آن باشد كه بشريت ميان تو و ميان ديدن غيب بازدارد . و معنى اين سخن آن است كه مراد اين طايفه از تجلى گشاده گشتن حق است . و مراد از استتار پوشيده گشتن حق ، لكن از گشاده گشتن به پوشيده گشتن مراد نه آن است كه ذات حق متلون گردد . گاه گشاده گردد و گاه پوشيده گردد . از بهر آنكه تلون از صفات محدثات است و حق قديم است و بر قديم تغير و تلون روا نباشد . لكن اين تلون و تغير بر بشر روا باشد ، كه از جملهء محدثات است . چون به حالى گردد كه به بشريت مشغول گردد تا غيب نبيند . گويند حق از او پنهان گشت يا بر او پوشيده گشت . و چون به صفات بشريت مشغول نگردد تا به سر غيب بيند گويند حق او را گشاده گشت و بر او گشاده گشت . و اين‌چنان است كه مسئله بر او مشكل گردد و روشن نشود . گويند اين مسئله بسته است و پوشيده . و مسئله پوشيده نباشد لكن خاطر او پوشيده باشد . و چون روشن گردد گويند گشاده گشت . و مسئله گشاده نگردد لكن خاطر او روشن و گشاده گردد تا مسئله دريابد . علم او را گشادن مسئله خوانند ؛ و جهل او را پوشيدن مسئله خوانند . اكنون بازگرديم به سخن كتاب . چون سر او به خويشتن و به صفات خويشتن مشغول گردد يا به ديدن خويش و به صفات خويش مشغول گردد محجوب گردد ، از ديدن غيب اين را استتار خوانند . باز چون همه از حق بيند و آن حق بيند نه از خويشتن و آن خويشتن . بشريت از پيش برداشت و غيب ديد ، اين را تجلى خوانند . باز شيخ اين را شرح كرد و گفت : « و معنى رفع حجبة البشرية ان يكون الله يقيمك تحت موارد [ 177 ب ] ما يبدو لك من الغيب لان البشرية لا يقاوم احوال الغيب » . اين تجلى كه رفع بشريت است تا حجاب بشريت از ميانه برخيزد ، معناش آن است كه خدا دارندهء تو باشد زيرا كه آنچه پديد آيد از غيب يعنى چون ببيند دارنده را به قوت‌دارنده بايستد نه به قوت خويش حق ديده باشد و خويشتن نديده باشد . و تفسير اين آن است كه در ايمان و طاعت منت دادن بيند نه هنر آوردن . و در كفر و معاصى