را متصرف نبيند .
چون خويشتن و تصرف خويشتن نبيند از خويشتن منفصل گشت .
انفصال ديدن باشد نه انفصال تباين . باز حق را مصرف خويش و مصرف خلق بيند . اين اتصال ديدار باشد نه اتصال ملازقت . چون نظارهء مصرف گشت و ديد كه هر چون كه مىگردم من نمىگردم ، لكن مرا مىگردانند . نظارهء گرداننده گردد نه نظارهء گردنده . همه حق بيند . اينك انفصال از خلق و اتصال به حق چنين باشد . پس در كتاب اين را دليل آورد و گفت :
« كما قال الله تعالى :
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى » .
نه تو انداختى آنگاه كه تو انداختى ، لكن خدا انداخت . چون گفت : و ما رميت ، از او رمى نفى كرد . باز گفت : اذ رميت رمى ، او را اثبات كرد . باز چون گفت : و لكن الله رمى ، ديگر بارى رمى از او نفى كرد .
به اول نفى كرد باز اثبات كرد . باز نفى كرد . نفى اول [ 177 الف ] آن بود تا منت بيند و فعل خويش نبيند ، اثبات آن بود تا بندگى به وى نمايد . اكنون كه منت ما ديدى رامى گشتى . اكنون اگر نظارهء منت ما نبودىاى رمى تو رمى نبودى . باز گفت : «
وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
» . گفت آن نه تو انداختى لكن به دست تو من انداختم . متصرف منم . دست سبب فاعل مسبب باشد نه سبب .
« و من جهة العلم الله مصرفى و انا به مصرف فيكون المعبود و العبد » . و از جهت علم خدا مصرف من است و من به او تصرف مىكنم تا هم معبود باشد و هم عبد . و معنى تصرف از من بندگى كردن است و ديدن كه اين تصرف به تصريف حق است . تصرف كنم تا حكم بندگى به جاى آرم . لكن تصرف خويشتن نبينم تا خويشتنبين نباشم .
كه خويشتنبين خدابين نباشد . لكن تصرف حق بينم خود را در خدمت تا نظارهء خويش نباشم نظارهء حق باشم . و خويشتن را بر حق حاصل ندانم . همه حاصل حق را دانم بر خويشتن . باز گفت :
« و قال بعضهم التجلى رفع حجبة البشرية لا ان تتلون ذات الحق :
و الاستتار ان تكون البشرية حائلة بينك و بين شهود الغيب » . تجلى برخاستن حجاب بشريت باشد نه آنكه ذات حق متلون گردد . و استتار