حال كه من تنها مانم از دوست و قايم گردم به صفات خويش مرا چنان غايب گرداند [ 176 ب ] از او كه نيز او را نبينم . و جمله اين سخن آن است كه چون از خويشتن خبر دارم از دوست خبر ندارم . و چون از دوست خبر دارم از خويش خبر ندارم . پس به هر دو حال غايبم . تا چون با خويشتنم محجوبم ، غايب حجابم ؛ تا چون با دوستام از خويشتن غايبم ، غايب جلالم . پس به هيچ حال از غيبت خالى نهام .
« فكأن جمعى به فرقنى عنى » . پس جمع گشتن من با او فرقت است از من . يا مرا از من فراق ببايد تا با دوست جمع افتد تا با خويشتن جمع افتد از دوست فراق افتد . و معنى اين تفرقت و جمع علم و جهل است . يعنى اگر به خويشتن و به صفات خويشتن عالم گردم از حق جاهل گردم ، همچندانكه اينجا وصل جمع افتد آنجا فراق جهل افتد ، و اگر به حق و به صفات حق عالم گردم به خويشتن و به صفات خويشتن جاهل گردم . همچندانكه آنجا جمع علم افتد اينجا فراق جهل افتد . يعنى همچندانكه در سر من حق پديدار آيد از شغل خويش فراغت پديد آيد ، و همچندانكه شغل خويش پديد آيد از شغل حق فراغ پديد آيد .
« فيكون حالة الوصل هو ان يكون الله عز و جلّ مصرفى فلا اكون انا فى افعالى فهو الله تبارك و تعالى لا انا » . گفت و حال وصل آن باشد كه خداى عز و جلّ مصرف من باشد و من در افعال خويش نباشم ، آنگاه همه خدا باشد نه من . به اين سخن اشارت مىكند كه وصل بنده با حق نه آن است كه : اتصال الشىء بالشىء باشد و فصل نيز . و همچنين قديم را با هيچچيز نه وصل شايد و نه فصل ، از بهر آنكه چون فصل روا باشد وصل نيز روا باشد . تا وصل التزاق گردد و فصل مباينت . التزاق و مباينت دو معنىاند محدث متضاد بر تعاقب ؛ و آنكه بر او تعاقب روا باشد تا قابل تضاد باشد محدث باشد نه قديم . پس وصل بنده به حق به اين معنى روا نباشد ، لكن وصل بنده به حق آن باشد كه از دون حق منفصل گردد . و او خود به ذات خويش دون حق است . از خويشتن منفصل گردد به آن معنى كه خويشتن
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1562
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٦٢