تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1561

مساهمون:

ص١٥٦١
صاحى نگردد . پس خفته و مست هرچه به وى نمايى نبيند ، و هرچه به وى كويى نشنود . و هرچه با او كنى نداند تا صفت نوم و سكر با وى قايم است . چون غيبت نوم و سكر چنين مىكند ، غيبت جلال حق اولاتر كه بيشتر كند آن نايم را . اگرچه دوست بر بالين او باشد چون به نوم غايب است خبر ندارد . غايب جلال حق را اگر هر دو كون بر او عرضه كنى خبر ندارد . تا بزرگان در اين سخنى عجب گفته‌اند ، و آن آنست كه مصطفى را عليه السلام مشاهدت بر دوام بود و هر ساعت در زيادت بود . چون زيادت پديد آمدى آن مقام اول در جنب اين مقام ناقص نمودى . از آن نقصان استغفار كردى ، دوام استغفار او را معنى اين بود . پس چون مشاهدات او را عليه السلام صفت اين بود آن ساعت كه دنيا بر او عرضه كردند در سر او از مشاهدت جلال حق پيدا آوردند كه دنيا در جنب آن جلال متلاشى شد . چون عرضه كردند در چشم او ناچيز آمد . اعراض از اين معنى آورد . باز چون او را از دنيا به معراج به عقبى خواستند بردن ، سر او را قرب زيادت كردند . و هرچند كه نفس پيشتر مىرفت سر بر نفس سبقت گرفته بود ، آن مقام كه نفس آنجا رسيدى سر گذشته بودى ، و آن مقام نفس را در جنب آنچه سر ديده بودى مقدار نمانده بودى . از اين معنى بود كه به هيچ‌چيز التفات نكرد ، كه سرش نظاره مىكرد چيزى را كه اين چيز را در جنب آن مقدار نبود . و جملهء اين آنست كه سرش مشغول حق باقى قديم بود ، و نفسش با خلق محدث فانى و فانى در جنب باقى لا شىء باشد . و از شىء به لا شىء آمدن محال باشد . و هركه از شىء به لا شىء بازآيد از آن لا شىء لا شىءتر است . « فحالة الوصل الذى هو فنائى لا يشهدنى غيره » . مىگويد حال وصل من با دوست كه مرا فانى گرداند چنان گرداندم كه نيز غير او را نبينم ؛ و هركس كه در حال وصال با مشاهدت دوست غير دوست بيند آن خود محبت نباشد هوس باشد ، اما پندارد كه محبت است . « و حالة الانفراد و قيامى بصفتى يغيبنى عن شهوده » . گفت و آن
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1561 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى