يا هول فراق او در سر من اثر مىكند ، از خويشتن غايب مىگردم .
يعنى از هول به حالى مىگردم كه مرا از خويشتن خبر نمىماند .
چون اين حال از من زائل گردد ندانم كه چه ديدم . همچنان باشم كه گويى نديدم .
و شايد كه معنى اين آن باشد كه هر چيز كه از آن چيز سيرى نباشد ، يافتهء او همچون نايافته باشد . و چون بنده را از مشاهدت حق سيرى نباشد چنان باشد كه هنوز نيافته است . و نيز شايد كه معنى اين آن باشد كه مشاهدت را بقا نباشد . و بزرگان چنين گفتهاند :
المشاهدة خطرات لا وطنات . و اين از بهر آن است كه حال مشاهدت حال دهشت و حيرت است . چون بر دوام باشد تعطيل واجب كند ، و اگر مشاهدت اصل نباشد كفر واجب كند . پس گاه نمايد تثبيت ايمان را ، و گاه بربايد ابقاى آداب شريعت را . پس چون مشاهدت پديد آيد زود غايب گردد به آن معنى تا محجوب گردد به حكم شريعت بازآيد .
چون به اين حال بازآمد در اين حال از آن حال خبر دادن محال باشد تا در آن مشاهدت زيادت پديد آيد . چون زيادت پديد آمد آن اول متلاشى گشت ، و از متلاشى خبر دادن محال باشد .
و جمله اين سخن آن است كه چون حال مشاهدت سكر واجب كند و حال غيبت صحو واجب كند ، صاحى اگر از خويشتن سكر نمايد كذاب است ، و اگر سكران پس از زوال از آن سكر خبر دهد سكران [ 176 الف ] نبوده است كذاب است .
« و انما يكون وجودى له اذا غبت عنى فاذا غبت عنى فقد وجودى » .
گفت يافتن من حقيقت را آنگاه درست شود كه از خويشتن غايب گردم ، و چون از خويشتن غايب گشتم آن وجود من فقد گشت ؛ از بهر آنكه واجد موجود بايد تا واجد گردد . چون او از خود غايب گشت چگونه واجد گردد . و ببايد دانستن كه غايب گشتن بنده از صفات خويش از وقت مشاهدت جلال حق از غيبت نوم و از غيبت سكر شراب عظيمتر است . از بهر آنكه خفته را چون بجنبانى بيدار شود ؛ و آنكه در جلال حق غايب گشت اگر بلاى هر دو كون بر او گمارى خبر ندارد . و مست را چون زمانى برآيد صاحى گردد ؛ و مغلوب جلال حق هرگز
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1560
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٦٠