خبر ندارم او را چگونه بينم كه نخست من مىبايم ، تا پس او را بينم .
« جمعت و فرقت عنى به * ففرد التواصل مثنى العدد »
اين سخن مقدم مؤخر است و معناش آن است كه « جمعت به و فرقت عنى » . گفت هرگاه كه مرا با دوست اجتماع مىافتد از خويشتن فراق مىافتد . يعنى تا با اوام با خويشتن نهام ، و تا با خويشتنم با او نهام . يعنى از خويشتن [ 175 ب ] آنگاه خبر دارم كه با دوست نهام . چون با دوست باشم از خويشتن خبر ندارم . باز نيمهء بيت آخرين گفت :
« ففرد التواصل مثنى العدد » . گفت يگانگى وصل دوگانگى شمار باشد . يعنى تا دو باشد خود وصل نباشد ، و تا وصل نباشد با دوست خود يكى نگردد . آنگاه كه مرا با دوست انفراد افتد و وصل در شمار دو روا باشد نه در حق يكى . به اين سخن باز مىنمايد كه تا محب از وصل و اجتماع خبر دارد به مقام حقيقت نرسيده است . چون به حقيقت رسيد همگى او چنان فروگيرد كه نه از وصل خبر دارد و نه از قطع ؛ نه از جمع و نه از تفرقه . قرب و بعد او را هر دو يكسان گردد ، و اين صفت آنگاه پديد آيد كه همه مراد او از او ساقط گردد ، و مرادش همه مراد دوست گردد ، و اختيارش همه اختيار دوست گردد ، و هرچه دوست با او كند او را با آن خوش باشد . اهانة كانت او كرامة ابعادا كان او تقربا اعزازا كان او اذلالا . اينك معنى انفراد اين باشد كه ياد كرديم . باز شيخ رحمه الله اين بيتها را تفسير كرد و گفت :
« معناه اذا بدت الحقيقة غلب على التعظيم فأغيب فى شاهد التعظيم عن شهود التحصيل فاكون كمن لم يبدله » . معنى اين بيتها آن است كه چون حقيقت مرا پديد آيد تعظيم بر من غالب گردد . در آن ديدن تعظيم از خويشتن غايب گردم نتوانم ديدن كه مرا چه حاصل آمد .
همچنان باشم كه كسى كه او را حقيقت پديد نيامده باشد . اما غايب گشتن از خويشتن در وقت تعظيم ظاهر است ؛ و مثالهاى اين گذشته است . و اما پديد آمدن حقيقت او را آن پديد آمدن در سر مىخواهد نه به ظاهر . يعنى چون حقيقت عظمت و جلالت حق يا خوف نقمت او