نماند . جلال مالك خوف و طمع ايشان از ملك ببريد . اينك تجلى بر سه مرتبه است كه ياد كرديم .
« قال بعض الكبار : علامة تجلى الحق للاسرار هو أن لا يشهد السر ما سلط عليه التعبير او يحويه الفهم » . گفت علامت تجلى حق سر را آن باشد كه سر چيزى نبيند كه عبارت بر او مسلط گردد يا فهم او را دريابد . و معنى اين سخن آن است كه هروقت كه سر را تجلى حق افتد درستى آن تجلى كه از حق است آن باشد كه فهم درنيابد كه چه مىبيند ، و عبارت بيان نتواند كردن كه سر چه ديد . باز چنين مىگويد :
« فمن عبر أو فهم فهو خاطر استدلال لا ناظر اجلال » . [ 174 ب ] گفت هركه به سر فهم كند يا به زبان عبارت كند كه من چه ديدم آن خاطر استدلال باشد نه نظر جلال . اكنون تجلى را دو معنى مىنهد :
يكى آنكه تا به فهم بداند كه من چه مىبينم يا به زبان عبارت كردن كه سر من چه ديد . اين خاطر استدلال باشد . هنوز تمامى او را تجلى حق پديد نيامده است . و اينچنان باشد كه از صنع به صانع دليل كند و محكمى و متقنى صنع بر حيات و علم و قدرت صانع دليل كند تا در شاهد منتها بيند بر سابقت يا بر آخرت دليل كند با قهر سلطان وقت بيند همچنين بر سابقت و بر آخرت دليل كند ، و اين همه تجلى باشد كه او را به دليل آنچه پنهان است آشكارا شود . و تجلى را معنى جز ظهور نباشد . چون كافر ظاهر گشت معنى تجلى حاصل آمد لكن ابتداى حال غايب باشد به دليل بمىجويد .
باز چون حق سر او را تجلى كرد به معنى سلطان قهر و غلبه و جلال نيز نه سر را فهم ماند و نه زبان را عبارت ، از بهر آنكه به دليل هستى ثابت كند تجلى وجود او را به دليل پديد آيد و ديگر صفات همچنين . باز چون وجود را مائيت و كيفيت طلب كند نيابد . و اگر صفات او را نهايت طلب كند نيابد ، و آن را كه درنيابد عبارت كردن از او محال باشد . همچنانكه از مدرك عبارت ناكردن خطا بود از نامدرك عبارت كردن هم خطا بود . و جمله اين سخن آن است كه خلق را تا به اثبات راه است و از اثبات از آن سوى راه نيست ، تا آنجا كه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1556
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٥٦