الف ] چنان غالب گشت كه ملايكه از او شرم داشتند .
باز امير المؤمنين على را كرم الله وجهه كشف محبت بود تا در موافقت حق جان و تن خويش و اهل و فرزند خويش را فراموش كرد ، چنان كه خدا گفت :
وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ ،
يعنى على حب الله . گفت ما اين بر دوستى حق تعالى دادهايم . و هرچه بر دوستى خدا دهى ، آن را طمع جزا نباشد ، از اين معنى گفت :
إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً .
و نيز نظير اين قصهء خليل است عليه السلام كه چون او را كشف خلت پديد آمد نه از آتش خوف ماند و نه بر جبريل اعتماد [ ماند ] كه چون از غير حق خوف باشد بر غير حق اعتماد باشد ؛ و چون خوف جز از حق نباشد اعتماد جز بر حق نباشد . پس اين كشف غلبه برخاستن وسايط است كه هركه را واسطهاى كه سر او را از حق حجاب كند از پيش او سر برخيزد ، سر او ناظر حق گردد .
باز در كتاب خبر عبد الله بن عمر رضى الله عنهما دليل آورد و گفت : كنا نتراءى الله فى ذلك المكان يعنى فى الطواف . و اين آن بود كه مردى به نزديك عمر آمد رضى الله عنه گله كرد كه من بر عبد الله عمر سلام گفتم در طواف ، مرا جواب نداد . عمر او را گفت : چرا چنين كردى ؟ گفت : در آن مقام با خداوند ديدار مىكردم . و مرآءت مفاعله باشد از رؤيت يعنى او مرا مىديد و من او را مىديدم ، و من مغلوب ديدار او گشته بودم و از سلام اين كس خبر نداشتم . و اين معنى در عرف ظاهر است كه كهترى پيش ملكى ايستاده باشد به خدمت ، يكى درآيد و سلام كند . و نيز باشد كه بسيار سخن گويد از هيبت شغل ملك نداند كه با او چه گفتند ، و باشد كه داند و از هيبت ملك نيارد او را جواب دادن .
بازگرديم به حديث عبد الله بن عمر رضى الله عنهما . آن مرات مرآت سر بود ، و حواس تبع سراند ، و تا سر به چيزى مشغول نگردد حواس به او مشغول نگردند ، و از خدمت مراد مخدوم است نه خدمت .
در خدمت مشاهدت مخدوم سر او را غلبه كرده بود . زبان و ساير حواس نظارهء سر بودند ، و تا سر به اين سلامكننده مشغول نگشتى ،