و در خبر آمده است كه روزى جبريل و پيغامبر عليهما السلام به هم نشسته بودند . آوازى برآمد . جبريل را گونه بگشت . رسول از او پرسيد كه ترا چه افتاد ؟ گفت : رسول الله ، سنگى از كنار دوزخ رها گشته بود از هفتاد سال باز ، اكنون به قعر دوزخ رسيد . اين آواز او بود . پس رسول عليه السلام گفت : يا جبريل ، صفت دوزخ با من بگوى .
جبريل در وصف كردن ايستاد . پيغامبر عليه السلام چندان بگريست كه بىهوش گشت . چون به هوش باز آمد ، جبريل را نيز گريان يافت .
گفت : يا جبريل ، تو نيز مىگريى ، و محل و درجهء تو به نزديك حق هست چنان كه هست . گفت : يا محمد ، من چه دانم اگر در ازل از من همان دانسته است كه از ابليس دانست .
اكنون مىگويد چون اين طايفه بدانند كه معلوم حق ذرهاى زيادت و نقصان نگردد ، همه نظارهء آن كنند و نظارهء خلق با يكسو نهند ، كه هركه نظارهء خلق باشد متفرق شود ؛ و هركه نظارهء حق باشد مجتمع گردد . و اصل اين در حق موسى و محمد عليهما السلام باز توان يافتن كه چون موسى از خويشتن آنجا نظاره كرد متفرق گشت تا گفت : ان معى ربى . و چون مصطفى از آنجا اينجا نظاره كرد مجتمع گشت تا گفت : ان الله معنا ، و در قيامت چون انبيا از خود آنجا نگرند متفرق شوند تا گويند نفسى ؛ و چون مصطفى عليه السلام از حق به خلق نگرد گويد امتى . و جمله اين سخن آن است كه نظارهء خلق كردن تفرقه است و نظارهء حق كردن جمع . و هركه نظارهء خلق كند همه خصومتش بار آيد ؛ و هركه نظارهء حق كند هم آشتى بار آرد . هركه به خلق نگرد هر ذرهء او را حجاب گردد ، و هركه به حق نگرد هر دو كون او را حجاب نگردد .
« و قوله فاتت نفوسهم » . و آنكه گفت كه نفس ايشان فوت گشت .
« اى رأوها حين الوجود كما كانوا اذ هم فقود لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا و لا يتغير علم الله سبحانه و تعالى فيهم » . و اكنون كه موجود گشتند خويشتن را همچنان دانند كه مفقود بودند و بر خويشتن پادشاهى ندارند . نه مضرتى توانند رسانيد و نه منفعتى . و علم خدا در ايشان متغير نگردد . يعنى چون دانند كه ما اكنون كه موجود
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1542
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٤٢