پديد آورد تا آنچه دانسته است از ايشان بر ايشان پديد آرد اظهار علم ازلى را نه علت خدايى را . چون تمام به ايشان رسيد آنچه معلوم بود ، اين صفات تفرق را از ميانه بردارد ، و هم به آن جمع ازلى با ايشان كار كند . باز اين جمع و فرقت را تفسير مىكند و مىگويد :
« فالجمع غيبتهم و الفرق حضرتهم * و الوجد و الفقد فى هذين بالنظر »
جمع غايب شدن خلق است و فرق حاضر شدن خلق است . و اين هست گشتن و گم گشتن در اين دو حال به نظر است ، يعنى تا خلق با خويشتن حاضراند متفرقاند ، چون از خويشتن غايب گردند جمع گردند ، لكن اين غايبى نه آن است كه جايى روند ، و اين حاضرى نه آن است كه از جايى بازآيند . لكن اين هر دو به نظر است . يعنى چون بينند كه ما هستيم و چه مىكنيم با خويشتن حاضر گردند و از حق جدا مانند . فرق اين است ، و چون بينند كه ما هيچكس نهايم و از ما هيچچيز نيايد از خويشتن غايب گردند و با حق مجموع گردند .
اين ناديدن خويشتن و از خويشتن فرقت است ؛ و آن نظاره كردن حق ديدن با حق جمع است . و مثال اين در شاهد [ 169 ب ] اين است كه با قومى نشسته باشى لكن سرت به دوستى غايب مشغول باشد .
گويى من با شما نهام من با فلانم . اشتغال سر به غايب با غايب جمع است ، و فراغت سر از حاضر با حاضر فرقت است . معنى اين بيتها اين است كه ياد كرديم . باز شيخ اين بيتها را تفسير كرد و گفت :
« معنى قوله الجمع افقدهم من حيث هم » جمع ايشان را گم گردانيد از آنجا كه ايشاناند .
« اى علمهم بوجودهم للحق فى علمه بهم » . يعنى دانستن اين طايفه به آنكه موجود بوديم حق را در علم او .
« افقدهم فى الحين الذى صاروا موجودين لهم » . گم گردانيد ايشان را در آن وقت كه موجود گشتند خويشتن را .
« فجعل الجمع حالة العدم من حيث لم يكن الا علم الحق بهم » . جمع آن حال عدم است كه ايشان بودند جز آنكه علم حق بود با ايشان كه خواهند بودن .