تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1544

مساهمون:

ص١٥٤٤
« و انها لا يؤثر اثر التلوين و التغيير » . و آن ناديدن فعل و صفت نه آن باشد كه او را فعل و صفت نباشد ، لكن بداند و ببيند كه فعل من در من تغيرى و تلونى نتواند كردن . « بل تكون على ما علم الله تعالى و قدر و حكم » . لكن هرچه باشد بر آن باشد كه خدا دانسته است و حكم و تقدير كرده . و معنى اين سخن آن است كه داند كه اگر علم حق در من به سابقت سعادت بوده است شقاوت نگردد ؛ و اگر شقاوت بوده است سعادت نگردد . لكن با اين همه من مأمورم و منهىام حكم وقت را و حكم عبوديت را در وقت امر و نهى به جاى مىآرد ، لكن از فعل خويش نظاره بردارد و با علم ازلى افگند از تحقيق و تسليم و رضا را ، و دليل آنكه بنده بايد كه از تفرق نظارهء فعل خويش مجموع گردد و نظارهء علم ازلى گردد . در قصهء مصطفى است عليه السلام كه او را سؤال كردند از ذو القرنين و اصحاب الكهف و روح . گفت : فردا جواب دهم . جواب دادن به خود اضافه كرد . وحى منقطع گشت . چون وحى بيامد با عتاب آمد . گفت :
وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ .
ترا با نظارهء وقت چه كار . ترا نظارهء مشيت ازلى مىبايد كردن . و فردا ديدن تفرق است و ازل ديدن جمع . از نظارهء تفرق به نظارهء جمع باز آوردند . « و تلاشت حالهم حين وجودهم فى قديم العلم اذا كانوا معلومين لا موجودين مصورين » . و چون عارفان نظاره كردند علم را آنگاه كه معلوم بودند ، و موجود و مصور نبودند ، اين حال وجود ايشان در آنجا متلاشى كرد ، از بهر آنكه اگر همه خلق را بىصفت گردانند و معلوم حق در ازل جز آن باشد ، [ 171 الف ] به آخر همه آنجا آيند كه معلوم حق باشد نه حق آنجا آيد كه اجتماع ايشان باشد . « فاذا اوحدهم اجرى عليهم ما سبق لهم منه » . و چون ايشان را موجود گردانيد نه آنچه بر ايشان مىرود خود مىدانند ، لكن آنچه او از ايشان سابق دانسته است بر ايشان مىراند . اگر خود هست گشتند آنچه خواهند خود كنند ، و اگر حق ايشان را هست گردانيد چنان گرداند كه او خواهد . تغير وقتى ايشان پيش از تغير ايجاد نيست ،