گفت جمع ايشان را گم گردانيد از آنجا كه ايشان بودند در قديم ، و فرق ايشان را موجود گردانيد گاهى چند بىاثر . و معنى اين ، و الله اعلم ، آن است كه خلق مجموع بودند در علوم حق و دشمن و دوست هر دو معلوم حق بودند و حق دانسته بود كه محبت از كه آيد و عداوت از كه آيد . و نشايد كه از آنكس او را عدو دانست فعل اوليا آمدى ، و نه از آنكس كه او را ولى دانست فعل اعدا آمدى .
پس هر دو گروه معلوم حق بودند . و عدو را در علم حق همچنان محلى عداوت را كه ولى را در علم حق محلى ولايت را ، و در علم به اين معنى همه مجموع . باز چون ايشان را هست گردانيد و مفترق گشتند ، عاصى و مطيع كافر و مؤمن دوست و دشمن هركس كه نظارهء وقت كرد افتراق احوال وقتى ديد ؛ و هركه نظارهء ازل كرد اجتماع علم ازلى ديد .
و اينچنان است كه قصهء ذريت آدم عليه السلام آمده است كه گفت : الست بربكم . و دوست و دشمن هر دو در محل علم مجموع بودند . چون خطاب آمد بر عموم آمد . جواب هم بر عموم دادند . و حق خواست كه ايشان را مفترق گرداند تا اثر محبت ازلى و اثر عداوت ازلى پديد آيد سجده فرمود . و القصة بطولها . پس جمع اشارت آنجا است كه معلوم حق بودند و دشمن [ 168 ب ] معلوم شايد چنان كه دوست شايد ، و نيز در ارادت جمع بودند ، از بهر آنكه حق مريد بود وجود كفر كافران را ، همچنانكه مريد بود وجود ايمان مؤمنان را . و نيز جمع بودند در قضا كه قسمت در قضا افتاد چنان كه هؤلاء و هؤلاء . و نيز جمع بودند در اثبات ذكر ايشان در لوح محفوظ كه نام اعدا همچنان مثبت بود كه نام اوليا . باز چون موجود گردانيد افعال متضاد آمد . و كفر با ايمان ضديناند و معصيت با طاعت ضديناند و خلاف با موافقت ضديناند ؛ و ضدين را اجتماع روا نباشد . صفت حق يكى باشد علم يكى . و دشمن و دوست در يك قضا مجموع . اينك جمع را معنى اين باشد .
باز چون خلق موجود گشتند مفترق آمدند از بهر آنكه صفت خلق خود جز مفترق روا نباشد . از بهر آنكه قابل ضديناند گاه نوم
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1537
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٣٧