و گاه يقظت . و هر دو ضديناند گاه حركت و گاه سكون . و هر دو ضدين گاه اتصال و گاه انفصال . و هر دو ضدين گاه حيات و گاه موت . و هر دو ضدين گاه طاعت و گاه معصيت . و هر دو ضدين گاه كفر و گاه ايمان . و هر دو ضدين و اضداد متفرق و متفاوت باشند .
و چون صفت حق يكى بود مجموع آمدند . اكنون چنين مىگويد كه به قديم در آن صفت قديم . يعنى علم قديم مجموع بودند . اكنون باز چون حق ايشان را هست گردانيد مفترق گشتند گاهى چند بىاثر .
يعنى افعال مفترق بر ايشان پديد آمد ، لكن اين افعال مفترق را اثر نيست . اثر آن علم قديم را است . يعنى اين فعل اعدا كه ايشان كردند اثر نكرد تا ايشان به اين فعل عدو گشتند ، لكن علم ازلى كه ايشان را عدو دانست اثر كرد تا ايشان فعل اعدا آوردند . و نه اين فعل اوليا اثر كرد كه ايشان آوردند تا ايشان ولى گشتند ، لكن علم ازلى در ولايت ايشان اثر كرد تا فعل اوليا آوردند . و جملهء اين سخن آن است كه خلق مجبور علم ازلىاند و اسير قضاى ازلى و مسخر ارادت ازلى ؛ و مسخر در مسخر اثر نكند ، لكن مسخر در مسخر اثر كند .
باز گفت :
« فاتت نفوسهم و الفوت فقدهم * فى شاهد جمعوا فيه عن البشر »
گفت نفس ايشان از ايشان فايت گشت ، و آن فوت نفس گم شدن ايشان است در مشاهدتى كه بديدند كه ايشان در آنجا مجموع بودند از پراكندگى . يعنى چون عارفان بديدند خويشتن را كه ما اكنون كه موجود گشتيم همانيم كه پيش از وجود بوديم ؛ يعنى پس از وجود بر ما نرود مگر آنچه حق پيش از وجود ما در علم دانسته است كه جز آن نباشد ، و ما خويشتن را منفعتى و مضرتى نتوانيم رسانيدن . چون صفت خويش اينچنين بديدند ايشان را بر خويشتن و بر فعل خويشتن اعتماد نماند . هرچه كردند نظارهء فعل خويش بودند ، لكن بندگى مىكردند و نظارهء ربوبيت مىبودند تا بر ما از اثر ازليت چه پديد آيد . و چون كسى خويشتن و صفت خويشتن نبيند وجود او فقد گردد و حضور او غيبت . اينك فوات نفس ايشان از پراكندگى معنى