تا گفتهاند كه زليخا اگرچه به ظاهر لباس اعدا داشت ، در باطن از بهر او در ازل خلعت اوليا ساخته بودند ، لكن رياضت نكرده بود .
ادب صحبت به جاى نمىتوانست آوردن تحفهء عالم را كه جمال همه كون جز وى از ده جزو از جمال او بود . از همه بستدند و به وى دادند ، تا هر چيز كه كرد ، و آن صفت بىادبى بود ، وقتى كرد كه آن نشان عداوت داشت و بر ظاهر لباس اعدا داشت . چون به تمامى رياضت يافت [ 168 الف ] [ او را ] بربودند كه شايستهء صحبت گشته بود . همه اقبالش اعراض گشت . باز نمودند كه يوسف را آنگاه مىجست كه ما را نيافته بود . چون ما را بيافت نيز يوسف او را به كار نبايد .
اختصاص حق و جذب حق تعالى چنين باشد . و عجبتر آن است كه تا لباس اعدا داشت حرام را طالب بود . چون لباس اوليا درپوشيد . از حلال گريزان گشت ؛ و تا با خلق اجتماع بود از حق افتراق بود ؛ و چون با حق به موافقت اجتماع افتاد از خلق فراق آمد . آنگاه بنمودند كه او مىخواست ندادند . اكنون بدادند و او نمىخواست . جمع و افتراق چنين باشد كه ياد كرديم .
« و سئل بعض الكبار عن الجمع ما هو فقال جمع الاسرار بما ليس منه بد و قهرها فيه اذ لا شبه له و لا ضد » . گفت معنى اين جمع كه اين طايفه مىگويند آن است كه اسرار را همه گرد آرى به آنكه از او چاره نيست ؛ و قهر كنى سرها را در او كه او را شبه و ضد نيست . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه چون سر ببيند كه مرا از حق چاره نيست ، در هر دو سراى به آن معنى كه خير هر دو كون به او يابم و شر هر دو كون به او دفع توانم كردن ؛ چون ببيند كه ضار و نافع او است نه از غير او ، او را خوف مضرت ماند نه به غير او او را طمع منفعت ماند . كل خوف او و كل طمع او به حق افتد و مجموع گردد . پس اين را تفسير كرد كه اين سر را به اين معنى جمع چگونه توان كرد . گفت سر كرامت يابد . پس مقرب گردد ابتداء و انتهاء .
و چون اين ببيند معنى جمع بداند .
« انشدونا لبعض الكبار :
الجمع افقدهم من حيث هم قدما * و الفرق اوجدهم حينا بلا اثر »