صحبت كند .
و تفسير هلاك كردن نفس آن است كه هيچ براى او نجنبد . و هر چيز كه نفس را به آن نشاط بيندازد از آن گريزان باشد و بنگرد تا رضاى حق در چيست . و رضاى نفس از بهر رضاى حق ترك كند و خويشتن را قهر كند به آن معنى كه بداند كه حق را شبه و ضد نيست . و چون او اين بداند مجموع با حق بماند ، از آن وجه كه هر چيز كه او را شبه باشد اين شبه او به جاى او بايستد ، و از او استغنا افتد . و هر چيز كه او را ضد باشد آن ضد را با او تدافع افتد . اگر او خير خواهد ضد او دفع كند ، و اگر او شر خواهد ضد او دفع كند .
چون بداند كه حق را ضد نيست داند كه مانع او است و معطى او است ؛ و كس را قدرت نيست كه منع او را عطا گرداند يا عطاى او را منع گرداند . چون معنى بىضدى چنين بداند با حق سبحانه مجموع بماند .
« و قال غيره جمعهم به حين وصلهم بالقصور عنه و فرقهم عنه حين طلبوه بما منهم » . و گفت معنى جمع آن است كه ايشان را گرد آرد به خود . چون پيوسته گردانيد ايشان را به قصور از او ، پراگنده گردانيد ايشان را از خود . چون او را بجستند به آنچه از ايشان آمد .
و معنى اين سخن آن است كه چون بندگان حق را بجويند به صفت خويش جويند يا به طاعت يا به دليل يا به تذكر يا به معنىاى از معانىاى كه از بنده موجود آيد ، و در اين حال متفرقاند از بهر آنكه با صفت خويشاند . و هركه با صفت خويش باشد خويشتنبين باشد ؛ و خويشتنبين نه حق را يابد و نه حق را بيند . اين جدا ماندن از حق تفرق است . باز چون بينند كه من از جستن او عاجزم و از دريافتن او مقصرم و او را به خود و صفات خود نيابم ؛ و اگر يابم او را هم به او يابم از خود . و از صفات خود تبرا كند و به خود و به صفت خود هيچچيز نبيند و همه از حق بيند و به حق بيند و با حق مجموع ماند ، يعنى تا با خويشتن است متفرق است ، و چون با حق است مجموع است . باز اين را تفسير كرد و گفت :
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1532
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٣٢