همچنان مجتمع بماند ، و آن اجتماع او را يك معنى آن باشد كه عيوب و نقصان خلق نبيند كمال و بزرگى حق بيند ، از حق بيش سوى خلق باز نيايد تا آن جمع پراگنده نگردد .
و معنى ديگر آن است كه چون لذت مشاهدت حق به سر ببيند و عز خدمت حق به نفس ببيند ، و نيز او را برنايستد كه خويشتن را از عز خدمت حق به ذل خدمت مخلوقان بازآرد ، و روا ندارد كه سر خويش را از لذت مشاهدت حق به وحشت مشاهدت مخلوقان بازآرد .
عالىهمت گردد و ببيند كه آن سر كه با حق صحبت كرد جز او ديگرى نيابد تا با او صحبت كند . و آن نفس كه با خدمت حق صحبت كرد بر خويشتن ذل خدمت [ 166 الف ] غير حق روا ندارد ، از بهر آنكه عز غير حق ذل است و ذلى كز حق آيد عز است ؛ و ذل را بر عز اختيار كردن دون همتى باشد .
و اينچنان است كه موسى عليه السلام گفت :
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي .
مردمان تأويل چنان گفتهاند كه عقدهء زبان موسى از آتش بود كه در دهان نهاده بود . باز گروهى از اهل حقايق چنين گفتند كه آن عقدهء غيرت بود . چنين مىگويد كه به اين زبان كه با تو سخن گفتم كى توانم با فرعون سخن گفتن ؟ ! و به اين گوش كه كلام تو سماع كردم كى كلام فرعون بشنوم ؟ ! اين عقدهء غيرت بردار تا بتوانم امر را پيش رفتن .
و ديگر معنى آن است كه چون بيند كه با هرچه بمىسازم بر من بلا گردد داند كه دوست را تفرق نمىيابد ؛ و مراد دوست آن است كه من خالص او را باشم . و ظاهر و باطن خويش او را يگانه گرداند ، كه هر دوستى كه آن پراگنده باشد از آن دوستى برخوردارى نباشد .
همه چيزها شركت بردارد اما محبت شركت برندارد . و محب يگانه بايد تا از محبت بر بردارد . پس با هر چيزى دوستى كردن تفرق است . اما با حق دوستى يگانه كردن جمع است . و معنى جمع اين است كه ياد كرديم .
« و التفرقة التى عقيب الجمع هو ان يفرق بين العبد و بين همومه فى حظوظه و بين طلب مرافقه و ملاذه فيكون مفرقا بينه و بين نفسه