فلا يكون حركاته بها » . و گفت آن تفرقه كز پس اين جمع آيد كه ياد كرديم آن باشد كه ميان بنده و ميان همتهاى او جدايى افتد در حظوظ خويش و نيز جدايى افتد ميان او و ميان طلب كردن آنچه او را در او رفق باشد يا لذت . آنگاه اين بندهاى باشد فراق افتاده ميان او و ميان نفس او ، تا هر حركاتى كه آرد نه نفس را آرد .
پارسى كتاب اين است كه ياد كرديم ، و جمله معنى آن است كه هم به آن مقدار كه او را جمع افتد به مشاهدت حق همچنان تفريق افتد از مشاهدت خلق ، تا جنبش او همه بر آن حق باشد نه بر آن خلق ؛ و نفس هم از جملهء خلق است . بايد كه اين تفرقه نخست ميان او و ميان نفس افتد ؛ از بهر آنكه هركه با خلق سازد از بهر نفس سازد .
اما هركه با حق سازد از بهر سر سازد . حيات نفس در صحبت خلق است و هلاك نفس در صحبت حق . و هم به آن مقدار كه نفس را به هوا و شهوت زنده مىگرداند ، از حق او را تفرق مىافتد و با خلق اجتماع مىافتد ؛ و هم به آن مقدار كه او را كشتن و هلاك نفس افتد به معنى منع شهوات و مرادهاى نفسى و هواهاى او از خلق تفرق افتد و با حق جمع افتد .
و جمله اين سخن آن است كه رضاى خلق و رضاى حق به يك جا جمع نيايد . اگر خلق راضى باشد خدا ساخط شود ؛ و اگر رضاى حق حاصل آيد خلق ساخط بايد كه باشد ، و آنجا كه رضا باشد جمع باشد و آنجا كه سخط باشد تفرق باشد . و نيز چون نفس زنده باشد سر مرده باشد ، و چون سر زنده باشد نفس مرده باشد . مردن صفت تفرق است ، و حيات صفت جمع . و معنى كشتن و هلاك كردن نفس آن است كه همت او و مراد [ 166 ب ] و شهوت و هواى او از او منع كنى ، و اين همه معانى صفت مردگان است اگرچه زنده باشد . چون هوا و مراد خويش نيابد مرده است ، و چون صفت نفس صفت مردگان گشت خلق از او اعراض آرند ؛ و او نيز چون او را مرادى نماند از خلق اعراض آرد ، تفرق افتاد . و چون نفس به اين معنى هلاك گشت سر زنده گردد ؛ و چون زنده گشت او را با حق جمع افتد به معنى صحبت از بهر آنكه زنده بايد تا با زنده صحبت كند ، و پاك بايد تا با پاك
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1531
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٣١