تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1528

مساهمون:

ص١٥٢٨
و معنى اين سخن آن است كه بسيار كس باشد كه در موافقت حق مجموع گشته باشد و از همه حظوظ خود اعراض كرده . لكن نه چنان است كه در او بايست اين چيزها بمانده است ، كه هرگاه كه بايست بماند به ترك خود محمود نباشد . از بهر آنكه چون بايست بماند ، تارك نباشد مجبور باشد . و اين‌چنان است كه كسى را آلت زنا ببريدند ، ترك زنا هنر او نيست ، لكن او را خود قدرت زنا نيست . اما چون آلت دارد و نكند ، تارك زنا است و محمود است . اكنون چنين مىگويد كه در ايشان بايست باشد از حظوظ نفس بينند و دانند ، لكن حق تعالى ايشان را جدا دارد از مرادها و ساخته نگرداند . نگرند و نيابند . و نمايدشان و ندهد ، تا نفس را قهر بيشتر باشد و درد و غصه بيشتر خورد تا صدق موافقت پديد آيد . و دليل اين قصهء يوسف است با زليخا ، كه حق قادر بود كه زليخا را به وى ننمودى ، لكن بزرگى همت يوسف و صدق عصمت پديد نيامدى . ميان ايشان صحبت افگند . و هر سببى از اسباب حرامى كه ببايد تمامى حرامى را ساخته گردانيد ، و چنان كه در زليخا هم بود در يوسف نيز هم بود . لكن هم زليخا هم قصد بود كه مذموم است ؛ و هم يوسف هم طبع بود كه محمود است و مذموم نيست . هم يوسف را بايست بود و هم زليخا را خواست . چون حال به جايى رسيد كه در آن چنان وقت در وهم خلق قهر هواى نفس نگنجد عصمت پديد آورد تا پاكى سر يوسف حق را و صدق عنايت حق يوسف را پديد آمد . آنگاه درستى اين وقت را در كتاب نشانى ياد كرد و گفت : « لعلمه بأنه فعل الحق به و اختصاصه له و جذبه اياه مما دونه اليه » . نشان درستى اين وقت آن باشد كه چون حق در اين كس بايست اين مرادها بنهد آنگاه از او بازدارد ، او آن منع حق را كاره نباشد لكن آن را مريد باشد ؛ از بهر آنكه داند كه اين فعل حق است ، و او به نيكو خواست من متهم نيست . [ 165 ب ] و اينكه مرا از چيزها جدا مىدارد از بهر آن است تا خاص او را باشد ، و اگر او با چيزى صحبت خواهد كردن او را از آن چيز جدا گرداند تا با او نيارامد ؛ چنان كه خدا گفت :
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ
، يعنى بين