گم نكردم . و اين سخنى است عظيم و دريافتن آن به تمامى دشوار است .
لكن به عبارتى كه مفهوم گردد شرح كنيم ان شاء الله . و آن آنست كه تا بنده به كليت از همه معانى خويش نيست نگردد به حق راه نيابد .
پس تا به خلق است او را از حق نصيب نيست . و اگر از خلق غايب گردد تا با نفس است او را از حق نصيب نيست ، كه بزرگترين حجابى نفس است .
تا بزرگان چنين گفتهاند : النفس هى الصنم الاعظم فمن وافق النفس فى جميع عمره فى نفس واحد فهو عابد الصنم و هو فى عبادة الحق كاذب . پس چون از خلق غايب گردد و بداند كه غايب گشتم ، آن دانستن غيبت خويش را صفت او است ، و تا با صفت خويش باشد از حق او را هم نصيب نباشد . باز چون از غيبت خويش غايب گردد ، به آن معنى كه متحير گردد نداند كه غايب است يا حاضر . اگر از اين غيبت و حضرت خبر دارد هم به صفت خويش قايم است ، او را از حق نصيب نيست .
چون در غيبت و حضرت به حالى رسد كه از آن غيبت و حضرت نيز خبر ندارد . باشد كه به حق راه يابد و چون راه يابد از هزار راه نايافتگان غايبتر باشد ، از بهر آنكه وجود صفت واجد است ، و واجدى كز وجود خبر ندارد ناواجد است ؛ و شهود صفت شاهد است ؛ و شاهدى كز شهود خبر ندارد ناشاهد است . اينك غيبت نامفقود اين باشد كه حق سبحانه از سر او غايب نباشد و از او [ 160 ب ] مفقود نباشد ، لكن او در هيبت مشاهدت و در جلال و سلطنت و عظمت چنان متحير گشته باشد كه يافته باشد و از يافتن خبر ندارد . باز گفت :
« و عبر عن الشهود بعض مشايخنا فقال الشهود ان يشهد ما يشهد ليستصغر له معدوم الصفة لما غلب عليك من شاهد الحق » . بعضى از پيران ما رحمهم الله رحمة واسعة شهود را عبارت كردهاند و گفتهاند كه شهود آن باشد كه چيزها را چون ببينى چنان بينى كه در چشم تو همه حقير و خرد آيند و همه را بىصفت بينى از آنكه بر تو غالب گشته باشند . شاهد حق يعنى جلال و عظمت حق را چنان مشاهد گشته باشى كه درون او را در جنب او نزديك تو مقدار نمانده باشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1512
مساهمون: محمد روشن
ص١٥١٢