كه گويى با بقا است ، اگرچه با بقا نيست . و به معنى غيبت از فانى چنان گردد كه گويى با فنا نيست ، و اگرچه با فنا است . تا نه در دنيا باشد با دنيا و در عقبى باشد بىعقبى . و فانى حاضر او را غايب گردد و باقى غايب او را حاضر گردد .
و اين به آن معنى باشد كه بداند كه فانى را بقا نيست ، تا چيزى كه او را بقا نيست دل در او نبندد ، كه اگر او دل در او بندد آن فانى دل در او نبندد . و چون چنين گردد وجودش عدم گردد و حضرتش غيبت گردد و بقاش فنا گردد . و نيز بداند و ببيند كه فانى شدنى است ، و فانى اگرچه با تو است شده است . و باقى آمدنى است و آمدنى اگرچه با تو نيست آمده است . چون شدنى را شده داند حضرت غيبت گردد . و چون آمدنى آمده داند غيبت حضرت گردد . باز اين را دليل آورد و گفت :
« كما اخبر حارثة عن عنه . » گفت چنان كه حارثه از اين وقت خبر داد ، و آن آن بود كه دعوى كرد از غيبت خويشتن از دنيا ، و او در دنيا . و باز خبر كرد از خويشتن حضرت در عقبى ، و او نه در عقبى .
باز از پس اين غيبت شهود ديگر آورد و گفت :
« و يكون الشهود شهود غلبة لا شهود عيان » و اين شهود او آن غايب را شهود عيان نباشد لكن شهود غلبه باشد . و معنى شهود غلبه آن باشد كه چون چيزى بر كسى غالب شود هرجا كه نگرد او را بيند و هرچه شنود از او ، و هرچه گويد با او گويد ؛ و اين خود ميان خلق متعارف است . اگر كسى از چيزى بترسد يا در آن خوف مغلوب گردد ، هرچه با او گويند همه از آنجا [ 159 ب ] جواب دهد تا اگر كسى مثلا فروغ آتش بيند و خانومان او از آن آتش بسوزد و آن اندوه بر او غالب گردد ، هرچه او را گويند همه آتش جواب دهد . چون غلبات مخلوق چنين باشد غلبات حق اولاتر كه چنين باشد . باز غيبتى از پس اين شهود بود آن را وصف كرد و گفت :
« و يكون غيبته عما غاب غيبة شهود الضر و النفع لا غيبة استتار و احتجاب » . و غيبت او از آن چيز كه از او غايب گردد نه به آن معنى باشد كه او را از آن چيز حجاب پديد آيد ، يا چيزى پيش او بايستد
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1509
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٠٩