باشد ، از بهر آنكه مردم باشد كه به سر چيزى بيند اگرچه به چشم نبيند . و اگر از اين شهود مراد حضور باشد هم روا باشد ، از بهر آنكه بسيار كس باشد كه سر او جايى حاضر باشد و نفس او از آنجا غايب باشد . باز بيتى ديگر گفت :
« و غبت مغيبا غاب للغيب غيبه * فلاح ظهور غيبه غير مفقد »
و غايب گشتم غايب گشتنى كه غايب گشت آن غيب را غيب او ، تا بتافت پيدايى [ 160 الف ] كه غيبت او در آنجا گم نگشت . و آنكه گفت غايب گشتم مراد غايب گشتن سر خواست نه غايب گشتن نفس .
يعنى سر من از نفس من و خلق غايب گشت تا سر مرا نه با خلق صحبت است و نه از نفس خبر . و چون سر از نفس غايب گردد نفس از معانى خويش خالى گردد ، از بهر آنكه قيام نفس با سر است . چون سر غايب گشت نفس معطل بماند ، وجودش چون عدم گردد و بقاش چون فنا گردد . اكنون مىگويد به اين وصف غايب گشتم .
باز آن غايبى را بيان مىكند و مىگويد : غايب گشتم غايب گشتنى كه غايب گشت غيب را غيب او . يعنى از اين حاضران غايب گشتم تا دوست را بيابم . چون غايب گشتم از موجودات و از حاضرات طمع وجود غايب را غيب دوست را بر وصفى يافتم كه دريافتن روى نبود . آن حاضران غايب گشته در طلب دوست و در يافتن دوست از طلب خويش هم غايب گشته . نه مكان پيدا كه بيابم و نه راه پيدا كه بروم ؛ و نه حيلهاى كه به آن حيله دوست به چنگ آرم . از يافتهها غايب گشته و بازگشتن روى نه ، كه از طلب برگشتن اعراض است و بر جاى ايستادن روى نه . كه ايستادن ملال است و در پيش راه نه ، كه راه يافتن جهت جستن است و از دوست خبر يافتن نه . كه خبر يافتن نشان آرام است و آرام در محبت محال است . پس از حاضرى غايب گشتم و از آن غيبت نيز غايب گشتم ، از بهر آنكه در غيبت دوست متحير گشتم .
باز گفت : « فلاح ظهور » . چون صفت من چنين گشت كه ياد كرديم پيدايى از دوست بتافت كه در آن غيبت او را بيافتم و بيش