تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1508

مساهمون:

ص١٥٠٨
بيند نه به خويشتن . و آن باشد كه آنچه گيرد به حكم بندگى گيرد و خضوع بشريت نه از بهر لذت و شهوت . يعنى چون بدانست كه بنده است و بنده را اختيار نيست ، و مخلوق است و مخلوق را بر خالق اعتراض نيست ، و مملوك است و مملوك را با مالك خصومت نيست ، و بشر است ، و بشر را با حق منازعت نيست ؛ چون بازدارد صبر و رضا پيش آرد اظهار بندگى را ؛ و چون بدهد بستاند و شكر و ديدار [ 159 الف ] منت پيش آرد حكم بندگى را ، نه از بهر طمع خويش را يا لذت طبع را يا شهوت نفس را . و معنى اين سخن آن است كه تصرف مالك را رسد در ملك چنان كه خواهد ، و ملك را با مالك منازعت نرسد . اگر بنهد در ملك خود بنهد و اگر بردارد از ملك خود بردارد ؛ كس را با او منازعت نرسد . نبينى كه بنده‌اى كه او مملوك مخلوقان باشد ، اگر مالك او را چيزى دهد كه نگاهدار او را منازعت ناپذيرفتن نرسد و جز طاعت روى ندارد . و اگر آنچه داده باشد بازستاند ، او را منازعت منع نرسد و جز طاعت روى ندارد . چون مملوك مخلوقان را صفت اين باشد مملوك حق را اولاتر كه صفت اين باشد . و اين از بهر آن است كه چون مملوك را ملك نباشد و اختيار نباشد به وى چيزى دادن نه او را مالك گردانيدن است ، و از وى چيزى ستدن نه او را درويش گردانيدن است كه او خود به حقيقت فقير است تا صفت عبوديت با او است . پس چون حال اين باشد به بنده دادن چنان باشد كه گنجى بنهادن ؛ و از بنده بازستدن چنان باشد كه آن گنج برداشتن . اگر مالك ملك خويش را از گنجى به گنجى گرداند كس را بر او اعتراض نرسد . « و غيبة اخرى وراء هذا و هى ان يغيب عن الفناء و الفانى بشهود البقاء و الباقى لا غير » . و گفت غيبتى ديگر هست از آن سوى يعنى برتر از اين . و آن آنست كه غايب گردد از دار فنا و فانى ديدن به ديدن بقا و باقى نه به چيزى ديگر . و اين چنان باشد كه دار بقا را مشاهد گردد و از دار فنا غايب گردد . و چون حق باقى را شاهد گردد از خلق فانى غايب گردد تا به معنى مشاهدت چنان باقى گردد