افترضت عليه و لا يزال يتقرب الى بالنوافل حتى احبه فاذا احببته كنت له سمعا و بصرا و لسانا و يدا و رجلا و قلبا فبى يسمع و بى يبصر و بى ينطق و بى يبطش و بى يمشى و بى يعلم .
و اين گفتن كه به ما بيند و به ما شنود نه آن بود كه حق تعالى سمع و بصر گردد ، لكن ظاهر تبع باطن است . چون باطن مغلوب حق گردد ظاهر مغلوب باطن گردد و باطن همه حق بيند ، ظاهر نيز همه حق بيند ؛ و باطن همه از حق شنود ، ظاهر نيز همه از حق شنود . اينك اين شخصى باشد به ظاهر در ميان خلق حاضر و به معنى از خلق غايب .
و اين در قصهء موسى عليه السلام آوردهاند كه چون ابليس او را گفت به چه دانستى كه آنكه با تو سخن گفت خدا بود ؟ گفت : به آن دانستم كه هفت اندام من سمع گشت و ندا از كل جهات مىآمد . و مخلوق بر يك جهت مستولى باشد نه بر كل جهات و سماع كلام مخلوقان به اذن باشد نه به كل اعضا . و دليل ظاهرتر قصهء يعقوب است عليه السلام كه گفت :
إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ .
كاروانيان به ظاهر با پيرهن بودند و به باطن غايب بودند . باز يعقوب به ظاهر غايب بود و به باطن حاضر .
« و الشهود ان يراها بالله لا بنفسه » . و گفت شهود آن باشد كه آنچه بيند به خدا بيند نه به خويشتن . و معنى اين سخن آن است كه چون از حظوظ خويش غايب گردد بر آن معنى كه ياد كرديم كه آن از خويشتن نبيند كه من از اشيا اعراض كردم ، لكن منت مولى بيند كه او را از اشيا منع كرد تا مشغول حق گشت . و اين از بهر آن است كه با اشيا صحبت كردن به سر بهتر از آنكه صحبت ناكردن و خويشتن ديدن . پس چنان بيند كه صحبت نكردم ، از بهر آنكه اگر صحبت كند به جنايت خويش مقر باشد و اميد نجات باشد . باز چون صحبت نكند و خويشتن بيند خطر هلاك باشد كه خويشتنبين هيچ نجات نيابد . باز شيخ رحمه الله اين را تفسير كرد و گفت :
« و معنى ذلك ان يأخذ ما يأخذ به حال العبودية و خضوع البشرية لا للذة و الشهوة » . معنى اين شهود آن باشد كه آنچه بيند به خدا