به ظاهر . و از حواس يعقوب عليه السلام پسران نصيب برمىداشتند .
باز چون يوسف غايب شد يعقوب نيز غايب شد ، بىنصيب گشتند ؛ از بهر آنكه سر با دوست غايب گشت ؛ حواس تبع سر بودند . حواس ظاهر به سر نظاره كردند و سر به دوست . ايشان بىنصيب ماندند .
يوسف حاضر را غايب كردند تا يعقوب ما را ماند . و يعقوب تا آنگاه حاضر بود كه يوسف حاضر بود . چون يوسف غايب گشت يعقوب نيز غايب گشت .
از ظاهر مراد معنا است ؛ چون معنى غايب گشت ظاهر را حكم نيست . و قيام حكم ظاهر به حقيقت باطن است . چنان كه قيام شخص ظاهر به جان باطن است . چون جان باطن غايب گردد ، شخص ظاهر را حكم نماند . ضربش ضرب نباشد و قتلش قتل نباشد . همچنين چون سر از بنده غايب گردد ظاهر را حكم نماند . باز شيخ اين سخن بو سليمان را تفسير كرد و گفت :
« اخبر ان غيبته عن زرقتها كانت مع بقاء لذة الحور فيه » . چون خبر داد بو سليمان كه غايبى اوزاعى از كبود چشمى كنيزك با بقاى لذت سياه چشمى بود در او ، يعنى چون او را گفتند كبود چشم است جواب داد كه او كبود چشم است ، اگر در او فرق نبودى ميان كبودى و سياهى ، اين جواب ندادى . لكن بانگ در او از حظوظ نفس چندانى بود كه سياه چشم را بر كبود چشم فضل باشد . لكن سر او به شغل حق چنان مشغول گشته بود كه از كبودى و سياهى چشم خبر نداشت . پس حظ در او قايم بود ، لكن او از آن حظ غايب بود .
و ما بر اين معنى در پيش سخنان ياد كردهايم كه چون [ 158 ب ] معنىاى از معانى بر باطن غالب و مستولى گردد همه ظاهر حكم آن معنى گيرد تا اگر سر آن دوست انديشد لذت از فكرت به هفت اندام تعدى كند . چنان كه هفت اندام گويى قلب است . و اگر سخن دوست شنود لذت آن سماع به هفت اندام او تعدى كند . گويى كه هفت اندام سمع است . و اگر با دوست سخن گويد لذت آن خطاب به هفت اندام تعدى كند ، گويى كه هفت اندام لسان است . و دليل بر صحت اين خبر پيغامبر است عليه السلام كه گفت : ما تقرب الى عبد به مثل اداء ما
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1506
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٠٦