چنين باشد به حظ خويش چگونه فراغت يابد ؟ ! لامحاله يا از حق غايب بايد تا خويشتن را شاهد باشد ، يا از خويشتن غايب بايد تا حق را شاهد باشد . و چون مىشايد كه مشاهدت شغل مخلوقان بنده را حكم غايبان دهد ، هرچند كه حاضر است ، [ مشاهدت حق عز و جلّ اولاتر كه مر او را غايب گرداند اين خود ] مشاهدت شغل حق است . فاما چون مشاهدت حق [ 158 الف ] افتد نه حظ ماند و نه نفس و نه دنيا و نه عقبى و نه خلق و نه كون . باز حكايت مىآرد به دليل اين سخن و مىگويد :
« كما قال ابو سليمان الدارانى و بلغه انه قيل للاوزاعى راينا جاريتك الزرقاء فى السوق فقال او زرقاء هى . فقال ابو سليمان انفتحت عيون قلوبهم فانطبقت عيون رءوسهم » . ابو سليمان دارانى رحمة الله عليه چنين گفت كه روزى اوزاعى را گفتند : ما آن كنيزك كبود چشم ترا ديديم در بازار . گفت : آيا آن كنيزك من كبود چشم است ؟ ابو سليمان اين را تفسير كرد و گفت چشمهاى دلهاشان گشاده گشته است و چشمهاى سرهاشان بسته گشته . يعنى آنكه كبودى چشم كنيزك نديده است نه به آن بوده است كه چشم او كبود نيست ، لكن چشم دلش گشادهء غيب است ، تا چون نظارهء غيب مىكند چشم سرش از حاضر بسته گشته است ، حاضر نمىبيند .
و اين از آن معنا است ، و الله اعلم ، كه چشم ظاهر تبع چشم باطن است ، و تواند بود كه چشم ظاهر بينا باشد چيزى را ، و چشم باطن نابينا باشد آن چيز را . چنان كه خدا گفت :
فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ .
و نيز گفت :
وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى .
و به اين عماى قلب خواست نه عماى عين . پس چون چنين باشد كه ظاهر تبع باطن باشد ، چون باطن مشغول چيزى گشت ظاهر در شغل باطن چنان مغلوب گردد كه از تصرفات خويش فروماند . و اين را در شريعت مثال آوردهاند قصهء يعقوب با يوسف عليهما السلام .
چون يوسف حاضر بود ، برادران از پدر نصيب مىيافتند ، از بهر آنكه دوست حاضر بود سر نيز حاضر بود ، و حواس تبع سر بودند