حاضر . و خويشتن را غايب مىخواند و ايشان او را راستگوى مىدارند .
غيبت و شهود ظاهر حكم شريعت را است ، و غيبت و شهود باطن حكم حقيقت را . و چون حقيقت با شريعت گرد آرى حقيقت غالبتر باشد . و گاه بود كه شريعت بود و گاه باشد كه نباشد . و هرگز نبود كه حقيقت نبود . و شايد كه بنده به وقتى از حكم شريعت خالى گردد تا نه به عصيان موصوف آيد و نه به طاعت . چنان كه صبيان و مجانين ، و هرگز از حقيقت خالى نباشد . يا شقى باشد يا سعيد . و هر دو حقيقت است . چنان كه قائل در اين معنى بيتى گويد :
يا غائبا حاضرا فى الفؤاد * سلام على الغائب الحاضر
و ما دانيم كه يك ذات به يك وقت هم غايب و هم حاضر نباشد ، لكن او را غايب خواند به حكم ظاهر ، و حاضر خواند به حكم باطن .
اكنون بازگرديم به سخن كتاب ، مىگويد :
« و معنى الغيبة ان يغيب عن حظوظ نفسه فلا يراها » . اين غيبت [ كه ] اين طايفه عبارت كنند [ آن باشد ] كه از حظوظ نفس خويش غايب شود و آن حظوظ را نبيند ، و اين غايب گشتن و ناديدن آن باشد كه در دنيا و در عقبى خويشتن را بر حق تعالى هيچچيز واجب نبيند .
« و هى اعنى الحظوظ قائمة معه موجودة فيه غير انه غايب عنها بشهود ما للحق » . پس گفت و اين حظوظ در او قايم باشد و با او موجود باشد ، لكن غايب باشد از آن حظوظ به مشاهدت آنچه حق را است ؛ يعنى چون حقوق حق تعالى بر خويشتن واجب بيند هميشه مشغول آن حقوق گردد و حظوظ نفس خويش فراموش كند در شغل حق . و اين ظاهر است ، از بهر آنكه نخست بايد كه بنده از حق واجبتر فارغ گردد تا باز حق كمتر را طلب كند ، و لامحاله حق خدا واجبتر از حق بنده است ، لا بل خود همه حق را است و بنده را خود هيچ حق نيست .
و نيز بنده طرفة العينى از حقى از حقوق فارغ نماند و به تمامى گزاردن نتواند رسيدن . چون حال او در حقوق حق تعالى