تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1491

مساهمون:

ص١٤٩١
شرك است . چون شبلى گريان گشت ، جنيد زن را گفت : سر بپوش كه هشيار گشت . و در اين معنى نيز از بهلول مجنون و از سمنون مجنون سخنان آورده‌اند كه چون سكر بر ايشان غالب گشت ، سخن ايشان خلق را هذيان نمود ؛ ايشان را مجنون نام كردند . بازگرديم به كتاب شيخ . در كتاب دليل مىآرد صحت مقام سكر را كه سكر آن باشد كه در غلبات حق غايب گردد از تمييز ميان اشيا باوجود اشيا ، گفت : [ 154 الف ] « كما روى فى بعض الروايات فى حديث حارثة انه قال فاستوى عندى حجرها و مدرها و ذهبها و فضتها » . چون مصطفى او را پرسيد از حقيقت ايمان او خبر داد كه نفس من از دنيا دور گشته است ، و اين دورى نه خروج بود از دنيا ، لكن غلبات احوال قيامت در او پديد آمد تا او را از دنيا غايب كرد به آن معنى كه او را نه به آلام دنيا الم بود و نه به ملاذ دنيا لذت بود . و خود را از دنيا بعيد خواند تا به ذات و شخص حاضر بود و به معانى و صفات غايب . پس چون مصطفى از او نشان و دليل اين خواست ، گفت : نزديك من يكسان گشته است سنگ و كلوخ و زر و سيم ، از بهر آنكه هركس كه او را به چيزى تعلق باشد ، نزديك او ميان آن چيز و غير آن چيز تمييز باشد . چون علاقت منقطع گردد تمييز برخيزد . و تمييز ميان مكونات از غيبت حق باشد به آن مقدار كه از حق غايب ماند به غير حق مشغول گردد . چون مشغول گشت صاحب تمييز گردد . باز چون به حق مشغول گشت از غير حق غايب گردد و تمييز برخيزد ، و چيزى كز او خبر ندارد آن چيز را تمييز چگونه كند كه غايب اگرچه به ذات خويش موجود است در حكم غيبت معدوم است ، و اگرچه به ذات خويش باقى است در حكم غيبت فانى است بر معدوم و بر فانى تمييز محال است . نخست وجود و بقا بايد پس تمييز . و نيز دليل ديگر آورد و گفت : « كما قال عبد الله بن مسعود رضى الله عنه و الله لا ابالى على اى الحالين وقعت على غنى او فقر ان كان فقرا فان فيه الصبر و ان كان