سكر غلبات مخلوق چنين داند كردن ، سكر غلبات حق اولاتر . و مثال اين در صفات مصطفى آن است كه چون او را در نماز سهو افتادى گفتند :
اقصرت الصلاة ام نسيتها . جواب داد كه : كل ذلك لم يكن ، از بهر آنكه سهو او از ادنى بود به اعلى . غلبات مشاهدت حق او را غايب گردانيد تا در نمازش سهو افتاد . مشاهدت را كمال بود و خدمت را نقصان ، و نقصان خدمت را به كمال مشاهدت خبر بود در باطن به حقيقت ، لكن از آن معنى كه نقصان سهو ظاهر بود جبر ظاهر فرمودند و سجود نصب شريعت را ، تا نقصان امت جبر گردد نه نقصان او عليه السلام ، كه او خود منزه بود از نقصان ، و هر ساعت در زيادت بود .
و اين صفت هم از عاشقان حكايت آوردهاند و هم از عارفان ، چنان كه مجنون و ليلى كه غلبات عشق ليلى او را مست گردانيد تا از خلق وحشت گرفت و با وحوش انس گرفت . جاى وحشت او را انس گشت ؛ و جاى انس او را وحشت گشت به خلاف حال هشياران . و در صفت او چنين آوردهاند كه چون خواستندى كه او به هش بازآيد با او سخن ليلى گفتندى تا به هوش بازآمدى . و چون خواستندى كه او را ديوانه گردانند سخن غير ليلى گفتندى ديوانه گشتى . كان يصحوا بذكر الحبيب و يجن بذكر غير الحبيب .
اما در صفت عارفان آمده است كه روزى شبلى رحمه الله در چيزى واله گشت و او را آن مشكل حل نمىشد . به نزديك جنيد آمد مست گشته ، و به در خانهء او آواز داد و راه خواست . جنيد رحمه الله به آوازش دانست كه مست است ، از بهر آنكه آواز شوريدگان پيدا باشد ، و زن جنيد موى به شانه مىكرد . خواست كه سر بپوشاند ، گفت : تو كار خود كن كه او مست است و از تو خبر ندارد . شبلى درآمد و از سر وقت خويش سؤال كرد . جنيد به سخن درآمد ، و وقت جنيد بر وقت شبلى غلبه گرفت و او را بازآورد . چون باهش باز آمد ، گريستن گرفت . و گريستن رعونات نفس است . عارفان را سر گريد نه نفس . و گريستن تسلى جستن است ؛ و در محبت تسلى جستن
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1490
مساهمون: محمد روشن
ص١٤٩٠