اكنون چنين مىگويد كه سكر به نزديك اين طايفه عبارت است از حالى كه بر بنده پديد آيد كه از تمييز چيزها چنان غايب گردد كه خير از شر جدا نداند كردن و منفعت از مضرت باز نتواند شناختن ، لكن با اين همه از چيزها غايب نباشد . يعنى الم و لذت كه به وى رسد لكن از حال خويش چنان غايب باشد كه از آن الم و لذت خبر ندارد . چون سكران را صفت اين بود ، هركس كه در حال [ 153 الف ] خويش به اين صفت گشت او را سكران خوانند بمجاز و به اصطلاح نه به حقيقت
و اين را در شريعت مثالها است ، چنان كه مبرسم كه در علت برسام مغلوب العقل گردد و هذيانگوى گردد اقوال او را حكم نماند . الم و لذت به وى رسد ، لكن تمييز نداند كردن ؛ و همچنين طفل ، و چنان كه پير خرف كه از آلام و لذات نصيب يابد ، لكن تمييز نداند كردن . و او را سكران آنگاه خوانند كه از تمييز غايب باشد ، لكن از نفس آن چيز غايب نباشد . و چون از اشيا غايب گردد ميت باشد نه سكران باز اين را تفسير كرد و گفت :
« و هو ان لا يميز بين مرافقه و ملاذه و بين اضدادها » . و اين غيبت از تمييز كردن ميان چيزها با آنكه غايب نباشد از چيزها چنان باشد كه ميان مرافق و ملاذ و ميان اضداد ايشان فرق نداند كردن ، چنان كه صواحبات يوسف را بود كه از لذت طعام و از الم قطع غايب گشتند باوجود لذت و الم باز علت اين هم پيدا كند كه چرا باشد ، چنين گفت :
« فى موافقة الحق » . كه اين غلبه و اين سكر كه در ايشان پديد آيد در موافقت حق پديد آيد . يعنى چون در موافقت حق اگر هر دو كون از ايشان برود غلبات موافقت ايشان را چنان گرداند كه خبر ندارند . باز اين را تفسير كرد و گفت :
« فان غلبات وجود الحق تسقطه عن التمييز بين ما يؤلمه و يلذه » .
يافتن غلبات حق بنده را ساقط گرداند از تمييز كردن ميان آنچه او را از او الم باشد يا لذت . و اين را در اصول دلايل است و در عرف نيز دلايل است . دليل عرف آن است كه اگر كسى كسى را دوست دارد
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1488
مساهمون: محمد روشن
ص١٤٨٨