و آنكس ناگاه او را پيش آيد ، چنان مغلوب گردد در ديدار او كه نه از سرما خبر دارد و نه از گرما ؛ و از آنچه او را گويند هيچ خبر ندارد ؛ و آنچه او گويد خبر ندارد كه چه گفت . و اگر او را پرسند پس از آنكه به صحو بازآيد و آن غلبات در او ساكن گردد كه كجا بودى و چه گفتى و چه كردى ، و دوست را بر چه صفت ديدى ؛ هيچ خبر ندارد . و هركس كه او را از محبت شربى بوده باشد داند كه اين درست است كه دليل درستى محبت بىتمييزى است . و هركه ميان عز و ذل و چاه و سقوط تمييز داند كردن محب نيست .
و نيز باشد كه اين حال در انديشه پديد آيد بىمشاهدت تا در خوردن و خفتن غايب گردد از انديشهء دوست ؛ و اين صفت نيز در مادران بيايد چون واله و شيفته گردند به فرزند ؛ و در خداوندان مصائب بيايد . و در عرف اين را دلايل بسيار است . اما دلايل اصول آن است كه گروهى از بزرگان چنين گفتهاند كه آدم عليه السلام چون او را ندا آمد كه :
اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ .
در لذت خطاب حق چنان واله گشت كه نيز او را قرار نماند در سكر لذت خطاب حق از آن درخت بخورد تا مگر آن خطاب دگرباره بازآيد . چون ندا آمد كه :
أَ لَمْ أَنْهَكُما ،
مراد حاصل آمد كه او را اين اكل از بهر اين بايست .
و در قصهء مادر موسى عليه السلام گفتهاند كه چون عوانان فرعون بيامدند تا پسر او را ببرند ، در فرط شفقت واله گشت تا به حدى كه فرزند را در آتش افگند ، و خبر نداشت . [ 153 ب ] و القصة قد مرت بطولها . و نيز گفتهاند چون موسى كلام حق بشنيد چنان كه گفت :
وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ ،
در لذت كلام دوست غايب گشت از مقام غيبت گفت :
أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ .
و نيز گفتهاند در قصهء زليخا با يوسف عليه السلام كه هفت سال زليخا در محبت يوسف از خويشتن چنان غايب گشت كه همه معانى او به يوسف قايم گشت ، تا چون سرد يافتى گفتى : يوسف ، گرم گشتى ؛ و چون گرم يافتى ، گفتى : يوسف ، خنك گشتى . و چون گرسنه بودى ، گفتى : يوسف ، سير گشتى ؛ و چون تشنه بودى تشنگيش بنشستى .