ارانى جمعى فى فنائى تقربا * و هيهات الا عنك منك التقرب »
گفت : من چنان گمان مىبرم كه جمع گشتن من به تو و فانى گشتن من از غير تو [ به تو ] تقرب باشد . و دورادور كه به تو جز به تو تقرب نتوان كردن . معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه بنده از غير تو فانى گردد و به تو مجموع گردد . به آن معنى كه غير ترا نبيند همه ترا بيند ، و بر غير تو اعتماد نكند همه اعتماد بر تو كند ؛ و غير ترا دوست ندارد همه ترا دوست دارد ؛ و از غير تو نترسد همه از تو ترسد ؛ و غير ترا نخواهد همه ترا خواهد ؛ از غير تو به اين معنى فانى گردد ، و به تو به اين معنى مجموع گردد . از اينجا به تو تقرب جويد و نتواند به تو تقرب يافتن ؛ از بهر آنكه فانى گشتن بنده از غير تو صفت بنده است ، و مجموع گشتن هم صفت بنده است . و كسى به تو به صفت خويش تقرب نيابد . تقرب به تو هم به تو توان يافتن . از بهر آنكه نامعلول را به علت يافتن محال است . و نيز اگر تقرب وقت به علت فنا و جمع توان يافتن قربت ازل كه بنده را از آنجا صنع نيست به چه علت حاصل آمده است ؟ آن را كه حاصل آمده است هم به ارادت او حاصل آمد . باز گفت :
« فما عنك لى صبر و لا فيك حيلة * و لا منك لى بد و لا عنك مهرب »
مرا از تو شكيبايى نه و در تو حيلت نه و از تو چاره نه و از تو گريختن روى نه . فاما آنكه گفت مرا از تو صبر نيست ، اين نفس از مقام محبت است كه هرچند كه محبت قوىتر گردد صبر كمتر گردد . و نيز صبر از چيزى بر دو معنى باشد : يا فراغت يا بدل يافتن .
و فراغت از حق كفر است و بدل گرفتن بر حق شرك است . اما آنكه گفت كه در تو حيلت نيست ، يعنى حيلتى نيست كه ترا به آن حيلت توان يافتن ؛ از بهر آنكه در پيش بسيار برفته است كه هر حيلتى كه چيزى به آن حيلت به دست آيد علت گردد مر وجود آن چيز را ؛ و وجود حق را علت نيست .
اين باز مىنمايد كه هركس كه چيزى را دوست دارد او را از آن چيز شكيبايى نباشد . حيلتى سازد وجود آن چيز را ، و اگر حيلت