تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1370

مساهمون:

ص١٣٧٠
گفت يا آن كسى كه من او را مىبينم به مشاهدت سر نه به مشاهدت عيان ، چون ديدم بر اين معنى چنين پندارم كه به من نزديك است . چون بنگرم جستن و يافتن او دشوار است . و اين را شرح دراز است ، و لكن جمله معنى آن است كه مشاهدت سر جمله بر غايب افتد ، و در حال مشاهدت صفت مشاهد آن باشد كه يافته است . و لكن هرگز غايب موجود نباشد . گفت : نمىدانم كه با تو چگونه سازم كه نه تو در مكانى كه بدان مكان طلب كنم ؛ و نه در زمانى كه آن زمان را منتظر باشم ؛ و نه معلولى تا حيلتى پيش آرم . پس از وجود نوميدم ، لكن به حكم مشاهدت چنان است گويى يافته‌امى . و بدين مقدار مشاهدت هم نيز آمنى ندارم . وجود نيست و مشاهدت بر خطر ، بر پنداشت روزگار مىگذارم . و الحسبان لا يغنى من جوع . و مثال اين در كتاب خدا است :
كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً
. حال محبان چون شوق غلبه گيرد اين باشد كه عطش شوق صعب‌تر از عطش ظمآن باشد به آن عطشان سراب را آب پندارد به اميد مىرود . چون نزديك رسد سراب يابد . آن نوميدى از پس اميد صعب‌تر از يافتن آب به اصل . محب نيز چون عطش شوق غالب گردد هركجا نگرد همه دوست بيند . چون بنگرد دوست را نيابد . آن نايافتن از پس اميد از هزاران كشتن صعب‌تر است . ديگر چنين مىگويد :
« اذا سمت نفسى سلوة عنه ردنى * اليه شهود ليس تفنى عجايبه » .
گفت چون من از نفس خويش سلوت جويم ، از دوست سلوت فراغت باشد ، باز مرا سوى دوست باز برد . گواهانى كه عجايب آن گواهان همىسپرى نگردد . و اين چنان است كه چون يكى كسى را دوست دارد و از او دور ماند به جفا يا به فراق خويشتن را خرسندى دهد . عشق او را دروغزن گرداند ، با خويشتن مىسگالد كه صبورى كنم تا مگر اين غم بر من آسان گردد . چندان بس كه نام دوست بر زبان كسى شنود يا اثرى از آثار دوست با كسى بيند ، همه صبر جزع گردد و همه سلوت وله گردد ؛ و اگر هزار سوگند خورده باشد همه سوگند دروغ گردد .