آمد از بهر آنكه ايشان را محل انبساط نبود . باز موسى را عذر جواب آمد كه او را محل انبساط بود .
و از جملهء انبساطها نيز انبساط مصطفى عليه السلام بود كه شب معراج تخفيف شريعت را [ خواست ] تا به قيامت در شفاعت امت ، لكن چون انس ناقص بود به انبساط حاجت آيد ، چون به كمال رسد از انبساط مستغنى گردد . مقام همه خلق در جنب مقام مصطفى ناقص است از اين معنى انبساط كردند . باز چون او در انس مقام كمال داشت تا نگفتند كه بخواه نخواست . ديگران خواستند ، يافتند و نيافتند . او نخواست و عرضه كردند . تفاوت بين المقامين [ ببين ] كه يكى خواهد ندهد [ 113 ب ] و يكى را ناخواسته دهند و نخواهد .
هركه را از اين پارهاى شرب است اين تفاوت خود داند به شرح حاجت نيايد .
« و سئل ابراهيم المارستانى عن الانس فقال هو فرح القلب بالمحبوب » . مارستانى را پرسيدند كه انس چيست ؟ گفت شاد بودن دل است با دوست . و اين از آن معنا است كه هر چيز كه به آن چيز شادى نباشد دل را از آنجا نفرت باشد . چون پديد آيد با او انس گيرد ، چنان كه پيغامبر عليه السلام گفت : جبلت القلوب على حب من احسن اليها و بغض من اساء اليها . اكنون چنين مىگويد كه غايت انس آن باشد كه دل به دوست شاد باشد .
و تفسير شاد بودن دل به دوست آن است كه جز دوست او را به كار نيايد . و اگر نعمت هر دو كون پيش او آرند او را شادى نيفزايد كه زيادت فرح به چيزى جز دوست نشان نقصان محبت است و اگر بلاى هر دو كون پيش او آرند از جاى بنرود ؛ از بهر آنكه از چيزى از جاى رفتن در وقت دعوى محبت دليل فراغت سر است از محبت . و تفسير اين يك سخن است و آن آنست كه چيزى برتر از دوست نيست . بهتر يافته به كمتر شاد بودن محال است . و چون دوست يافت فوات جز دوست مصيبت نيست . بىمصيبت ناليدن محال است .
« و سئل الشبلى عن الانس فقال وحشتك منك » . شبلى رحمه الله
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1355
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٥٥