گردانند . خويشتن از كوه بينداخت از بيم وحشت صحبت خلق ؛ تا جبريل عليه السلام او را به پر بگرفت و گفت : انت اجل من ان شغلك الخلق .
و دليل ديگر قصهء يعقوب است كه چون يوسف را عليه السلام [ 114 ب ] گم كرد ، بيت الاحزان بساخت و نيز با كس نياميخت .
همه انس او ذكر يوسف گشت و به آخر چنين گفت : و تولى عنهم و قال يا اسفى على يوسف . و آن تولى نفس نبود چه تولى قلب بود .
و به شاهد چون كسى را دوستى باشد عزيز كه از وى غايب گردد به ذكر وى مولع باشد . هركه با وى چيزى گويد چنان وحشت گيرد كه يا بگريزد يا مر آن كس را جفا گويد . چون روزگار دراز گردد و انس دوست نقصان گيرد با خلق صحبت بيفزايد و لكن اندر انس حق نقصان روا نباشد ، تا با خلق انس افتد ، و لكن هر ساعتى كه انس با حق زيادت شود وحشت از خلق زيادت شود .
باز گفت :
« ذكرك لى مونس يعارضنى * توعدنى عنك منك بالظفر »
گفت : ياد تو مرا مونسى است كه مرا همى معارضه كند . اين نيمبيت را معنى آن است كه چون محل كسى اندر دوستى بدان جايگاه رسد كه ذكر وى ورا انس گردد آنكس اندر پيش وى باستد تا هركجا بنگرد ورا بيند . معارضه را بدين قول معنى مقابله باشد . و شايد كه اين معارضه خطاب باشد . يعنى هرچه من همىگويم مرا ذكر تو معارضه همىكند .
و اين به شاهد چنان باشد كه كسى مغلوب كسى گردد چنان داند كه آن كس با من حاضر است . عتاب كند باز خويشتن را از دوست جواب كند پندارد همى دوست جواب دهد . گاه جنگ كند و گاه آشتى كند ؛ گاه بگريد و گاه بخندد ؛ گاه خويشتن را خوارى كند و گاه خويشتن را بنوازد . پندارد كه اين همى دوست كند . يكى دوى گردد و دوى يكى گردد .
باز نيمهء بيت آخر همى چنين گويد كه مرا چون با تو حال و انس چنين گشت اين انس همى مرا وعده كند از تو كه به تو ظفر يابم .