الاغيار » . گفت انس آنست كه او را با دوست چنان انس افتد كه از ديدن غير دوست غايب گردد . و اين در شاهد ظاهر است . كسى را كه دوستى غايب باشد چون ذكر او بر خاطر او گذشتن گيرد بهغايتى رسد كه مغلوب حال گردد و حال چنان گردد كه او به دوست مىنگرد و به دوست مىگويد و از دوست مىشنود ، تا چيزى پيش او بگذرانند نبيند ، و چيزى با او بگويند و نداند ؛ و سخنى كه پرسند جواب در خور سؤال ندهد . و جواب از سر وقت خويش دهد بر او خندند كه هذيان مىگويد ؛ و ايشان را خبر نه كه او كجا است .
و دليل اين قصه عبد الله بن عمر است رضى الله عنهما كه كسى در طواف بر او سلام كرد جواب نداد . پيش عمر خطاب گله كرد .
عبد الله جواب داد كه : كنا نتراءى الله فى ذلك المكان .
« انشدونا لرويم بن محمد :
شغلت قلبى بما لديك فما * ينفك طول الحياة فى فكرى »
مشغول كردى دل مرا به آنچه نزديك تست به همه زندگانى انديشهء من جدا مىنكردى .
و دليل اين سخن قصهء يحيى بن زكريا است كه چون آن زن را كوس زد عيسى عليهم السلام او را سؤال كرد . او گفت مرا خبر نيست كه تا من خداى را بشناختهام طرفة العينى دل من از او جدا نبوده است . پس چون حق تعالى خواهد كه دل دوستى را با خويشتن به انس آرد ، يا مدام بر خويش بر او متواتر دارد ، يا بلاى غير خويش به وى باز نمايد تا از غير او گريزان باشد با او آراميده باشد . و دليل اين خبر رسول است عليه الصلاة و السلام كه گفت : اشد الناس بلاء الانبياء ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل . پس گفت :
« آنستنى منك بالوداد و قد * اوحشتنى من جميع ذا البشر »
از دوستى خويش چنان مرا انس دادهاى كه از اين همه به وحشت افگندهاى . و دليل اين حال اول پيغامبر است عليه السلام كه چون او را با حق انس پديد آمد ، از خلق گريزان گشت تا به غار حرا رفتى و شبها و روزها آنجا بودى . چون جبريل عليه السلام بيامد و وحى آورد و بفرمود با خلق آميختن ، بترسيد كه خلق او را از دوست مشغول