باشد كه هنوز مشاهدت تمام نگشته است دوست دارد و نبيند و مدام بر زبان ياد او مىراند تا با ياد او انس يابد . چنان كه كسى را دوستى غايب باشد هركه را بيند خبر دوست مىپرسد تا او را ساعتى انس باشد ، و اين ذكر ياد كردن خوانند . باز از اينجا بگذرد چنان كه در بيت ديگر مىگويد :
« و ذكر اليف النفس ممتزج بها * يحل محل الروح فى طرفها يسرى »
و ذكرى ديگر آن است با نفس الف گرفته با او آميخته همچو جان در اطراف مىگردد و مىرود . آن پيشين ياد كردن بود ؛ و ياد كردن فعل است ؛ و بين الفعلين انقطاع و غفلت روا باشد . و چون آن به تكلف بسيار گردد هرچه بيش ياد كند شوق و ذوق زيادت گردد .
از تكلف به طبع بازآيد . ياد كردن كه فعل است يادداشت گردد و صفت گردد . و فعل از فاعل جدا گردد و وصف از موصوف جدا نگردد . همچنان گردد ياد اين بنده را كه جان در كالبد كه اگر جان جدا گردد حيات را زائل گردد موت لازم شود ، ذكر همچنين گردد همچنانكه لذت حيات در اطراف عمل كند لذت ذكر عمل كند ، و آنگاه كه فعل باشد در ذكر مختار باشد ، اگر خواهد ياد كند و اگر خواهد نكند . چون صفت گردد مجبور گردد و نتواند كه ياد نكند .
و اگر كسى را اين مستنكر آيد به ضد او استدلال بايد كردن ، و آن آنست كه مصطفى گفت عليه السلام : ان الشيطان ليجرى من ابن آدم مجرى الدم . و از اينجا مراد نفس ديو نيست ، چه مراد وسواس ديو است . چون شايد كه وسواس شيطان در مجراى دم راه يابد ؛ ذكر مولا جلت قدرته اولاتر كه راه يابد . و معنى اين راه يافتن آن باشد كه به هفت اندام به اين ذكر لذت يابد . باز از اينجا بگذشت و گفت :
« و ذكر يعزى النفس عنها لانه * لها متلف من حيث تدرى و لا تدرى »
و ذكرى ديگر است كه نفس را از نفس برهنه كند ، از بهر آنكه آن ذكر نفس را هلاك كند . در آنجا [ 110 ب ] كه داند و نداند اين