تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1341

مساهمون:

ص١٣٤١
است كه ذاكر به ذكر ذاكر آيد . چون من در ذكر غايب گردم در خويشتن غايب گشته باشم . [ و از اين غيبت وله مىخواهد كه واله به چيزى از غير آن چيز غايب باشد . اكنون همى چنين گويد چون من اندر ذكر خويش غايب گردم اندر صفت خويش غايب گشته باشم ] و نه من توم و نه صفت من تو . چون به غير تو مشغول گشتم از تو محجوب گشتم . و بنده كه از ديدار خداوند خويش محجوب گردد به صفات خويش محجوب گردد . و مثال اين به ظاهر آن است كه چون بنده نظارهء خدمت خويش گشت مشاهدت منت فراموش كند ، و چون نظارهء امل گشت مرگ فراموش كند . و چون نظارهء دنيا گشت عقبى فراموش كند . و چون نظارهء شهوات گشت دوزخ فراموش كند . و اين را مثال بسيار است . پس همچنين چون نظارهء چيزى گشت كه آن چيز غير حق است حق را فراموش كند . باز چون نظارهء حق گردد ، هر دو كون فراموش كند . و از اين معنى گويد شبلى رحمه الله : من شاهد الحق فى سره سقط الكونين عن قلبه . « قال السرى السقطى صحبت زنجيا فى البرية فرايت كلما ذكر الله تغير لونه و ابيض فقلت يا هذا ارى عجبا انك كلما ذكرت الله حالت لبستك و تغيرت صفتك فقال لى يا اخى اما انك لو ذكرت الله حق ذكره لحالت لبستك و تغيرت صفتك » . و اين حكايت بر آن معنى مىآرد تا بنمايد خلق را كه همه ذاكران مجازاند ذكر حقيقت چگونه باشد . و اگر ذكر حقيقت تغير خلقت واجب كند كه بنده در خلقت مضطر و مجبور است اولاتر كه ذكر حقيقت تغيير احوال و اخلاق واجب كند ، كه بنده در او مختار است . و چون بنده در خويشتن ببيند كه من اخلاق بد خويش را و احوال نكوهيدهء خود را راست نمىتوانم كردن ببايد دانستن كه آن ذكر مجاز است نه حقيقت . و در زير اين مخاطره‌اى ديگر است ، و آن آنست كه ذكر مخلوقى با حشمت بنده را از هزار محال بازآرد . باز ذكر حق با جلال و عظمت او از يك محال باز ندارد ، مخاطره باشد كه اين ذكر مستخفان باشد . و ايمان به استخفاف حق صحبت نكند .