تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1342

مساهمون:

ص١٣٤٢
باز چنين مىگويد كه اين زنگى دو بيت ياد كرد . « ثم انشأ يقول :
ذكرنا و ما كنا لننسى فنذكر * و لكن نسيم القرب يبدو فيزهر »
[ 109 ب ] ياد كرديم نه چنان بود كه فراموش كرديم تا ياد كرديمى ، لكن چون بوى قرب پديد آيد روشنايى تابش پديد آيد . خبر مىدهد كه اين ذكر كه بر زبان مىرود نه از آن است كه من او را فراموش كرده‌ام تا ياد مىكنم ، لكن اگرچه او مرا فراموش نيست ، چون در سر اثر قرب پديد مىآيد روشنايى قرب زبان را به ذكر مىآرد . و ما ياد كرده‌ايم كه قرب حق كرامت بود و كرامات بر حق منقطع نگردد اولياء او را . يعنى هر ساعتى در سر من نو برى و نوكرامتى و نو عطايى پديد مىآيد تا مرا به خويشتن قريب گرداند و از غير حق دور گرداند . نسيم از قرب بر ظاهر من پديد آيد . و نسيم بويى است كه مردم از هر چيزى بيابد كه از آن راحتى به وى رسد . چون حيات و صلاح عالم در باد صبا است ، خلق آن را نسيم صبا خوانند . و چون عالم مرده به بهار زنده گردد گويند نسيم بهار آمد . و در شاهد حال چنان است كه چون شادىاى عظيم به سر كسى بگذرد به هفت اندام تعدى كند تا ناظرى كه به وى درنگرد بداند كه او را شادىاى پيش آمده است ، اگرچه نداند كه آن شادى از چيست . اكنون اين زنگى چنين مىگويد كه هر زمانى نسيم قرب در دل من پديد آيد به ظاهر تعدى مىكند ، زبان مرا به ذكر مىآرد و صفت مرا متغير مىگرداند . باز بيتى ديگر گفت :
« فافنى به عنى و ابقى به له * اذا الحق عنه مخبر و معبر »
گفت فانى گردم از او به وى از خويشتن ؛ و باقى گردم به وى او را كه حق است كه از خويشتن خبر دهد و از اوصاف خويش عبارت كند . معنى اين بيت آن است كه من از خويشتن و از صفات خويشتن فانى گردم ، و آن ساعت كه قرب او پديد آيد يعنى مرا هيچ اختيار نماند كه در من از منى بر من هيچ باقى مانده باشدى ، آن ياد
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1342 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى