كردن من او را به اختيار باشدى و به صفت من باشدى . و تا من به صفت خويش قايم باشمى همچنين بينند مرا كه آفرينش من است ، لكن چون در حال قرب شاهد او مىگردم از صفات خويش فانى مىگردم ، و آنگاه باقى مىگردم او را . يعنى هر چيزى كه از پس آن در من پديد مىآيد آن پديد آوردهء او است نه صفت من . چون پديد آوردهء او باشد او قادر است كه صفت مرا متغير گرداند .
و جمله سخن آن است و آن دو حرف بيش نيست كه از من مرا مبين و از من او را بين تا ترا از تغير من هيچ عجب نيايد ، باز آنگاه چنين گويد كه وى از اين بزرگتر است كه كسى از او خبر تواند دادن ، يا اوصاف او را عبارت تواند كردن . آن او است كه به زبان من خبر خويش مىبراند ؛ و مرا زبان داد تا اوصاف او را عبارت توانم كردن كه اگر مرا به من باز گذارد نام او بر زبان نيارم راندن .
« و انشدونا لابن عطاء :
ارى الذكر اصنافا من الذكر حشوها * و داد و شوق يبعثان على الذكر »
ابو العباس بن عطا رحمه الله در اين بيتها مقام ذاكران ياد مىكند و اختلاف احوال ايشان [ 110 الف ] در ذكر نخستين بيت چنين مىگويد كه من ذكر را گونهگونه مىبينم و ذكر مختلف نباشد ، احوال ذاكر در ذكر مختلف باشد . باز نخستين صفت را ياد كرد و گفت :
« من الذكر حشوها » يعنى « من الذكر ذكر حشوها و داد و شوق » .
گفت از جملهء ذكر ذكرى است كه آكنده است از دوستى و از شوق . و اين دو چيز او را برانگيزند به ياد كردن اين را اول مقام مىدارند ، از بهر آنكه ذكر از دوستى خيزد ؛ و هركس كه چيزى را دوست دارد نخواهد كه از ياد او بياسايد ؛ و هركس كه چيزى را دشمن دارد نخواهد كه نام آن چيز بر زبان برد ؛ و بر اين معنى خبر پيغامبر است عليه السلام كه گفت : علامة حب الله حب ذكر الله و علامة بغض الله بغض ذكر الله . و اين اول مقام است كه در سر بنده دوستى خدا پديد آيد و به ياد او مولع گردد . و آن كثرت ياد كرد از بهر آن