لكن در او از صفات او چندانى مانده بود كه ندانست كه چه مىبينم .
باز وصف نتوانست كردن آن را كه مىبيند .
باز گفت به غلبه به جايى رسيد كه چون بينم ندانم كه چه مىبينم ؛ و چون انديشم ندانم كه چه انديشم ؛ مبهوت و متحير فرومانم . چيزى كه ندانم چگونه بازگويم و از او نشان چگونه دهم . و دليل اين سخن آن است كه انبيا عليهم السلام چون ايشان را سؤال آيد : ما ذا اجبتم ، مغلوب گردند از هيبت خطاب جواب دهند : لا علم لنا . علم باشد و لكن غلبات وقت چنان گرداند كه گويى علم نيستى . و از اين برتر نفس مصطفى است عليه السلام كه گفت : لا احصى ثناء عليك . و اگر روا نبودى كه بنده به مقامى رسيدى كه از ذكر عاجز آمدى ، اولاتر مصطفى بودى عليه السلام ، باز اين را شرح مىكند و مىگويد :
« يراه لحاظ العين بالقلب روية * فيخفى عليه ان يشاهد بالذكر »
[ 111 الف ] گفت از ديدار دل دوست را بيند و چنان مشغول گرداند كه نيز ذكر را نبيند ، و معنى اين سخن ، و الله اعلم آن است كه هر چيزى كه دل به آن چيز نگران باشد خداوند دل آن را ذاكر باشد . پس چنين مىگويد كه بايد كه دل من به ذكر نگرد تا باز ياد توانم كردن و ذكر من صفت من است ، تا خويشتن را نبينم صفت خويشتن كى توانم ديدن ؟ ! و مرا خود مشاهدت دوست چنان فروگرفته است كه خويشتن و صفت خويشتن هيچ به ياد نمىآيد .
باز شيخ اين بيت را اقسام نهاده است و گفته :
« صنف الذكر اصنافا » . ذكر را اصناف گردانيد .
« فالاول ذكر القلب و هو ان يكون المذكور غير منسى فيذكر » .
گفت نخستين مقام آن است كه خدا را به دل ياد دارد و فراموش نكند تا به ياد كردن حاجت نيايد .
« و الثانى ذكر اوصاف المذكور » . و دوم ذكر اوصاف مذكور است كه اوصاف او را ياد كند تا اوصاف خويش در ذكر اوصاف او فراموش كند ، و در ذكر و جلال و سلطان حق تدبير خويش فراموش كند .