صفت خويش .
و مثال اين به ظاهر بسيار است . نبينى كه چون خوف هلاك از بلا بر بنده غالب گردد باشد كه چنان واله گردد كه خويشتن را در بلا افگند كه او را خبر نباشد . و باشد كه مادرى را فرزندى از او غايب گردد ، و اين مادر مخدره باشد ، آنگاه برهنه خويشتن را به كوى بيرون افگند و او را خبر نباشد . و دليل بر اين قصهء مادر موسى است عليه السلام . چون عوانان فرعون را بديد بچه را به تنور افگند . از بيم عذاب آجل چنان والهه گشت كه به عذاب عاجل درافگند .
قال شيخ رحمه الله . اكنون چنين مىگويد دور بادا دل من . يعنى كسى را به من خود اين گمان نبايد بردن ، و من خود از خويشتن اين نپسندم كه دل من از شغل چندانى فراغت يابد كه به خويشتن يا به صفت خويشتن پردازم . باز چنين مىگويد :
« الذكر واسطة يحجبك عن نظرى » . گفت ذكر واسطه است كه ترا از ديدار من حجاب مىكند . و واسطه آن باشد كه در ميان دو چيز درآيد اين را از آن و آن را از اين بازدارد . اكنون چنين مىگويد كه ذكر واسطه گردد ميان ذاكر و مذكور . و چون واسطه [ 109 الف ] گشت ذاكر مذكور را نتواند ديدن ، از بهر آنكه استرواح است در حال غيبت از الم فراق ، كه چون كسى دوست را گم كند الم فراق بر او غالب گردد ؛ به ذكر تسلى و استرواح كند ، چون حال اين حال باشد تا از نظر محجوب نباشد به تسلى و استرواح حاجت نيايد . باز وصف مىكند اين حال را و مىگويد :
« اذا توشحه من خاطرى فكرى » . چون گرد دل من درپيچد از خاطر من فكرت من ، يعنى چون خاطرم و فكرم به ذكر مشغول گردد آن ذكر در دل من پيچد و دل مرا از مشاهدت بازدارد . من اين واسطه و اين حجاب برداشتهام تا همه ترا مىبينم . باز شيخ اين را تفسير كرد و گفت :
« معناه الذكر صفة الذاكر فان غبت فى ذكرى كانت غيبتى فى و انما يحجب العبد عن مشاهدة مولاه اوصافه » . گفت ذكر صفت من
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1340
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٤٠