پس هر كسى را در وقت مشاهدت خويش و در مقام خويش چنين مىباشد . كسى كه او ضعيفتر باشد زودتر مبهوت گردد ، و كسى كه قوىتر باشد ديرتر مبهوت گردد . آخر چون حقيقت حق پديد آيد همه مغلوب گردند . پس نورى از اين مقام خبر داد بر مقدار وقت خويش .
پس از اينجا بگذشت گفت :
« و اعجب منه غيبة الوجد تارة * و غيبة عين الذكر فى القرب و البعد »
و از اين عجبتر آن است كه گاهگاه نيز از وجد غايب مىگردم .
در بيت اول چنين مىگويد كه از ذكر غايب مىگردم به وجد آن ، و آن مقامى است كه از وجد خبر دارد تا از ذكر غايب گردد . و هركس كه از وجد خبر دارد هنوز بقيتى از او در او مانده است . و اين صفت بقا است . باز چون مشاهدت نيز غلبه گيرد بيش خبر ندارد كه او را چه افتاده است ، سوزشى باشد كه از سوزش خبر ندارد . و اين صفت فنا است ، و در آن مثالها كه ياد كرديم اين نيز بيايد كه اگر كسى را دوستى باشد تا غايب است بسيار ياد كند ، چون حاضر گشت از ذكر فروماند . چون تجلى مشاهدت پديد آيد از فرط شادى چنان گردد كه از شادى خبر ندارد . و باشد كه ديوانه گردد و باشد كه زهرهاش به درد و در غم مىباشد ، و در عشق هم اين مىباشد .
باز نيمهء بيت ديگر چنين مىگويد : و از اين عجبتر آن است كه عين ذكر از من غايب است در قرب و در بعد . يعنى چون قريب باشم از هيبت جلال ياد نيارم كردن ؛ و چون غايب باشم از شرم حجاب ياد نيارم كردن . و از اين معنى گفتهاند بعضى از بزرگان [ 108 الف ] كه : ذكر الغائب غيبة و ذكر الحاضر ترك الحرمة .
« قال جنيد من قال الله عن غير مشاهدة فهو مفترى » . گفت هركه به زبان گويد : الله ، و در سر او مشاهدت الله نباشد ، اين كس دروغزن است ، و دليل اين قصهء منافقان است كه چون بر زبان صدق راندند و به سر مشاهدان صدق نبودند و صفت كذابى يافتند . و اين از آن معنا است كه زبان مخبر و معبر است . و عبارت آنگاه درست آيد كه از مشاهدت معبر عنه افتد . و خبر آنگاه صدق باشد