تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1335

مساهمون:

ص١٣٣٥
كه زبان ندانست كه او را چه بايد گفتن . به عجز مقر آمد . و شيخ فقيه رحمه الله مىگويد در خبر گفت : اعطيته ، و نگفت : اعطه . نمىگويد به از آن دهم اين ذاكر را كه سايلان را دهم . از بهر آنكه سايل نظارهء مسئول است و ذاكر نظارهء مذكور . آنكه سؤال مىكند به سر آن مىبيند كه خواهد و جز حق زير سؤال درآيد ، و حق زير سؤال درنيايد . باز ذاكر آن بيند كه ياد مىكند ، و حق مذكور شايد . و تا مشاهدت سر درست نگردد ذكر حقيقت نگردد ، از بهر آنكه ذكرى كه نه از مشاهدت باشد يا غيبت باشد يا بهتان . [ و بهتان ] بر مخلوقان : لعنوا فى الدنيا و الآخره . بار مىآرد ، بهتان بر حق چگونه باشد ؟ ! پس چون ذكر حقيقت مشاهدت واجب كند ، مذكور را اين ذاكر با مذكور است و سايل با مسئول مىگويد ترا كه ذاكرى دادم كه مرا يافتى در ذكر از اين بهتر ترا چه دهم . اما سايل را اگر خواهم دهم و اگر خواهم ندهم . « انشدونا للنورى :
اريد دوام الذكر من فرط حبه * فيا عجبا من غيبة الذكر فى الوجد »
گفت مىخواهم كه او را بسيار ياد كنم از بسيارى دوستى او ، و اين از آن معنى گفت كه هركه چيزى را دوست دارد مولع باشد بر ياد كردن آن ، و پيوسته بر زبان او ذكر او رود ؛ تا گفته‌اند : من احب شيئا اكثر ذكره . و از اين معنا است كه خداوند تعالى به ذكر بسيار مؤمنان را بستود و گفت :
وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّاكِراتِ
، كه كثرت ذكر از فرط محبت خيزد . و نيز امر آمد كه :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً
. و اين ذكر كثير را به ايمان باز بست ، از بهر آنكه اصل ايمان محبت است ، و مؤمن جز محب نباشد . و كافر محب نباشد . و كافر محب نباشد كه خدا به نص كتاب مؤمنان را حبيب خواند و كافران را عدو خواند . چون چنين است كه ياد كرديم ذكر كثير فرمود مؤمنان را . چنانستى كه گويى مىفرمايدى اگر مؤمنى محبى . و محبت كثرت ذكر واجب كند ، و چون محبت كثرت ذكر واجب كرد ، و عارفان محب‌ترين